Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

چهارشنبه ۱۰ بهمن ۸۶

یک لحظه عبوسی ماندگار

 



حسی سراغ تو می آید؛ حضورش کمتر از ثانیه ای است گاهی...دیگر از آن گریزی نیست، انگار لحظه ای نور کوچکی جایی روشن شده باشد و تو چیزی را در کسر ثانیه ای دیده باشی...دیده ای و دیگر گریزی نیست. نمی شود آن یک دم را، آن نور کوچک را، آن حقیقت عبوس را کند و انداخت دور...

روزگارمان که نبوده است، روزگار من و توی زن... حالا دیگر می دانم روز و روزگار من و توی آدم هم نیست... مربا را که روی کره مالیدم،برای یک لحظه تا دورترین انحنای مغز احساس بی وطنی و معلق بودن کردم و دستم که به سمت فنجان سفید چای رفت، دانستم از این حس عبوس که ناگهان بیرون جهید دیگر گریزی نیست...انگار نوری برای لحظه ای روشن شده باشد و تو چیزی را دیده باشی، دیگر هرگز گریزی نیست...وقتی دیگر روزگار و زمانه توی آدم نیست، چه باید کرد؟...باید صدها چیز را بکنم و بیندازم دور انگار...

Permalink | Comments 21
 


 

.:: نظرات خوانندگان



naaaaaaaaaaشرمنده اونجا پروفایل ندارم. یکی برام بفرست. thx

خزر :: 19 بهمن 1386 11:16 قֽظֽ


یه ماهی گنده ی زنده، توی گلوم گیر کرده بود و به جاش من داشتم دست و پا می زدم. قرار بود نیم ساعت دیگه جواب بله رو بدم. شوهر من یه بیمار استثنائی بود.نه خیلی اما نشونه های خاصی داشت که خبر از نقصش می داد، مثل قد کوتاهش، صورت کشیده اش یا پاها و کمر تقریبن کجش.. اما رسمی حرف زدنش خوب بود. چند ثانیه مونده بود تا بله رو بگم اما گویا پشیمون بودم چون داشتم فداکاری می کردم.پشیمون بودم چون برخلاف رضایت بابا انتخاب می کردم. پشیمون بودم چون می خواستم با ازدواج با اون کمک کنم یکی دیگه رو که خیلی دوست داشت فراموش کنه و حالا مطمئن نبودم که می کنه یا نه!.
اما فکر کردم که پشیمونی دیگه خیلی دیره. وقتی بله ای که یادم نیست رو گفتم، بی هیچ سروصدایی آروم رفتیم توی اتاق مهمونا و بابام آقاداماد رو بوسید و نشوند بغلش و من هاج و واج بابامو نگاه کردم. دیدم خبری نشد و مثل یه دختر خوب آروم آروم رفتم عقب و چار زانو نشستم رو زمین. نیم ساعت بعد بابام گفت: خب دیگه پاشین برین. و ماهی توی گلوم داد زد:اینجوری؟ اما جز خودم کسی صداشو نشنید.
اون با لباس رسمی خودش و من با لباس فوق العاده زیبا و ظریف خودم راه افتادیم رفتیم سمت اتوبوس. وسط راه گفت یه کاری داره و دوید بیرون و ماهی توی گلوم داد زد:... فرصتی برای داد زدن نداشت. من توی خیابونها دنبالش می گشتم تا پیداش کنم اما اون گم شده بود؛ شاید هم خودم.آدمها بدجور نگام می کردن. مردها متلک می انداختند. خیابون و مردمش عجیب بود. متفاوت بود. به نظرم اومد دارم توی خیابون های افغانستان قدم می زنم.با خودم گفتم: منو برای ماه عسل نیاورده باشه کابل؟!!!
یه دفعه خودم رو جلوی یه ساختمون بزرگ و کهنه دیدم.نماش شبیه ساختمون های ایرانی بود. از پله ها رفتم بالا. دیدم اختتامیه ی یه نمایشگاه عکس و نقاشیه. همه ی عکس ها رو به جز چند تایی کنده بودند. بغل در یه مقوای بزرگ چسبونده بودن که یکی روش، توی کادرهایی داستان نقاشی کار کرده بود. شبیه روزنامه دیواری هایی که خودم دوره ی راهنمایی با عشق کار می کردم.شروع کردم به خوندن:
کادر اول ( نقاشی دو تا آدم که عاشقانه همو نگاه می کنن): خیلی همدیگرو دوست داشتیم...هنوز...اما دیگه...
کادر دوم (در حالی که دختر و پسر روبروی هم دست روی شانه های همدیگه گذاشته اند): ابی خان رفت... یهویی... یعنی خودمون یهویی تمومش کردیم...
کادر بعدی (عکس یه پسر کوچولوی قدبلند بغل ابی خان) :حالا ابی خان یه پسر 10 ساله داره به اسم پیام و تازگی ها صاحب یه دختر شده به اسم باران... پیام باران رو دوست داره...ابی خان ..پیام...بازی....
داشتم بالا می آوردم. حالم از همه به هم می خورد. ماهی توی گلوم گفت: چطور ابی خان تونسته با فرناز همچین کاری بکنه؟!! و تو دلم فحش دادم به ابی خان و حماقت فرناز.
کادر بعدی (دختر و پسر روی شن های ساحل بغل هم نشسته بودن و فرناز داشت لبخند می زد) :حالا می گم چطوری از هم جدا شدیم...
کادر و کادرهای بعدی (با کلی تصویر از شن و ساحل و جزیره و درخت نخل و... که ناشیانه با مدادرنگی کشیده شده بود):عروسی یکی از فامیل ها بود... ما با قایق افتادیم دنبال کشتی عروس و داماد...توفان شد...ابی به سمت ساحل شنا کرد...من به زور خودمو رسوندم به ساحل...
بقیه اش خوانا نبود، تار بود. یه دفعه سرو کله ی دختر خاله هام اون وسط پیداشون شد. من داد زدم: می خوام فرنازو ببینم. حتمن این دوروبرهاست. ماهی توی گلوم گفت: پس آخر داستان چی شد؟!! دخترخاله بزرگه گفت: بابا معلومه دیگه لابد تو جزیره ولش کرده رفته... و من لعنت فرستادم به کل جزیره ها و مردهای دنیا.
پایین، جلوی در خروجی دیدمت.با شال صورتی و پالتوی خاکستری بلند. نمی دونم چرا یاد خانم معلم ها افتادم. این دفعه لبخند نمی زدی. گفتم: لیلا!!! گفتی:لیلا؟!!! گفتم: منم مریم.! ماهی توی گلوم گفت: مریم؟؟؟!! تو گفتی:؟! نمی دونم چی گفتی. ماهی توی گلوم گفت: چقدر شبیه مریم و لیلای هزار خورشید درخشان!!! و من بالا آوردم. همه ی ماهی های توی گلومو بالا آوردم و با چشم های باباقوری نگات کردم و گفتم: راست میگه؟ تو گفتی: حقیقت همینه.
تو با شال صورتی خوش رنگت و من با لباس عروس فوق العاده زیبام نشستیم روی شن ها کنار ساحل. تو حرف می زدی. میگفتی خیلی دیره و هی تکرار می کردی و باهر کلمه «دیر» که می گفتی یکی از رگ های اعصاب من پاره می شد و ماهی کوچولوی توی گلوم آروم می گفت: نه فرناز دیر نیست. دیر نیست.

به خدا نه شب به تو فکر می کردم و نه شام سنگین خورده بودم.نمی دونم تا کی قراره خواب تو رو ببینم. دوست دارم بببینمت. یه عکس از خودت برام میل می کنی؟

--------
فرناز: آخیییییییی..... عکس من تو اورکات و فیس بوک هست. اگر انجا پروفایل داری بیا من را اد کن. اگر نه بگو برایت عکس بفرستم :)

خزر :: 18 بهمن 1386 0:43 بֽظֽ


راستی آدرس میل تو چیه؟ شرمنده که مطلبمو اینجا
گذاشتم. چاره ی دیگه ای نبود

----------
فرناز: ایمیل من هست: iranianfeminist@gmail.com

خزر :: 18 بهمن 1386 0:41 بֽظֽ


می دانم که قول داده ام که بحث نکنم اما روی صحبتم صرفاً با فوآد است.
فواد عزیز؛
اصلاً وجه مشترک فمینیست ها خاص بودنشان است البته به زعم خودشان. تو محال است فمینیستی را پیدا کنی که در نهایت از نگاه خاص خود به فمینیسم نگوید. با یک جمله ات کلی حال کردیم:
>>فمینیست من از نوع خاصه!
ممکن است سوال کنم که فمینسیت شما دقیقاً کجای شماست؟
از نگاه جاهلانه من مردان خواجه یا بسیجی می شوند یا فمینیست. حالم به هم می خورد وقتی نوشته های زنانه ی مردان کمپین را می خوانم.

آرش :: 15 بهمن 1386 11:31 بֽظֽ


سلام فرناز جان./

من شما را کامل نمیشناسم در حد جستجوی کلمه "فمینست" در گوگل ولی بهر حال چون فمینیست هستم از نوع خاص! مطلبتون رو توی وبم به عنوان معرفی سایت گذاشتم./

دوست داشتی سر بزن و بخون./

فمینیست من از نوع خاصه!
تاکید میکنم! خاص!
با احترام
فوآد شبانی
قلب مطمئن
(بدانید و آگاه باشید که حق هر چند گرفتنی باشد ولی من شخصا اعتقاد دارم دست مهربان خالق یکتا آن را به حق جویان هدیه خواهد داد و در این باره تنها راه حل صبوری پیشه کردن است و اینکه بدانیم میتوانیم جامعه ای بسازیم با حقوق برابر...
بدون صبر و تلاش در زمینه فرهنگ سازی حقوق برابر به هیچ کجا نخواهیم رسید....
شاید سر از ناکجا آباد هم در آوردیم!

فوآد شبانی :: 15 بهمن 1386 6:43 بֽظֽ


سلام.
خيلي زيبا نوشتي...مي دونستي؟

---------
فرناز: سلام! مرسی.

فرنوش حبيب نژاد :: 15 بهمن 1386 4:50 بֽظֽ


راستی چرا شبها اینقدر زود می خوابی؟!

----------
فرناز: دوازده یک که زود نیست! ضمنن کامنت قبلی شما را ترجیح دادم منتشر نکنم.

آرش :: 15 بهمن 1386 4:12 قֽظֽ


جای اظهار نظر نذاشتی برای پست جدیدت و حتماً دلیلی داشته ای؛ پس به همان دلیل این کامنت منتشر نشود لطفاً. اگر هم دوست داشتی منتشرش کن چون حتی لبان کسی که دوست داشتم را همیشه در جمع می بوسیدم. گاهی حتی نیم ساعت فراموش می کردیم که ملتی هم اطراف ما هستند و این شیوه را دوست دارم چون به من آرامش می دهد.
فرناز عزیز،
نمی دانی چقدر دوست داشتم جای تو بودم که هنوز عشق برایت رنگی دارد و هنوز دلت گاهی می لرزد. نمی دانم که جطور باید برایت تصویر کنم که این حال و هوایی که در آن هستی اوج آدمیت است...خیلی حرف است در آن سه نقطه که نمی شود با واژه ها آن را منتقل کرد.
در مورد خودت،
تو را اتفاقی شناخته ام و دلیل شناختم فعالیت تخصصی تو یا خودم نبوده است. جذاب بودی و داغ و فکر کردم شاید باز بتوانم بازیگر باشم. فهمیدم که فمینیست هستی، یعنی از فرقه ای که همیشه با آنها سرجنگ داشته ام و این خود، جذابیت را دو چندان می کرد. نه برای اینکه با تو بحث کنم، به این دلیل که گناه، لذت را دو چندان می کند و اگر در مکتب فردی من فمنیسم "بد" است پس لذت بخش خواهد بود اگر با یک فمینیست گرم شوم. چیزی که مرز ندارد دیوانگی است...اما از سالی که شناختمت تا امروز هرگز نزدیکت نشده ام و حتی تا این اواخر هرگز چیزی هم برایت ننوشته ام. هرچه در زندگی خواسته ام را بدست آورده ام نه حتی به سختی، در اوج بی تحرکی، فقط خواسته ام و در اختیار گرفته ام. پس دلیل نزدیک نشدنم، هراس از نتوانستن نبوده. در واقع علی رغم همه جذابیتی که برایم داشتی هرگز باورت نکرده ام و همیشه تصور می کنم "تو" با آنچه دیده و خوانده می شوی تفاوت زیادی داری. دلیل جذابیتت برای من آنچه دیده ام و خوانده ام نبوده و برعکس آنچه را که هرگز به تصویر نکشیده ای دوستت دارم اما منتظر لحظه ای هستم که باور کنم برداشت من ساخته خیال نبوده. مثلاً در همین پست از یک فرناز قوی نوشته ای؛ اما احساس من همیشه این بوده که خسته ای از این قوی بودن...
شاید برایت جالب باشد که بدانی برای شناخت بخشی از تو که فمینیست است ارتباطی کوتاه با دو دوستت برقرار کردم. گرچه هرگز از کسی نام نخواهم برد اما یادم بنداز که حتماً از آن دو تجربه بامزه برایت تعریف کنم.
حالا،
فکر می کنم باید با تو صحبت کنم، درست است که هنوز باورت نکرده ام اما فکر می کنم دست کم برای تو مفید است که الان یک سرگرمی داشته باشی. قطعاً من هم بی نصیب نخواهم بود. موافقی؟

------------
فرناز: نمی دانید چقدر دلم می خواست جای شما بودم که عشق دیگر برایم رنگ و معنایی نداشته باشد... کاملن قبول دارم که در این سه نقطه ها حرف ناگفته فراوان است... من و سه نقطه ها به هم خو کرده ایم. در ضمن من مردم از فضولی که چه کسی هستید! مشتاق شنیدن دو تجربه بامزه هم هستم:دی...

آرش :: 14 بهمن 1386 8:53 بֽظֽ


از یه چیزی خیلی خوشم اومد که سعی نکردی مثل شعر نو بنویسی و ظاهرش رو به شعر شبیه کنی. اینروزا آخه خیلی مد شده یه نوشته ای رو تیکه پاره می کنن تا شبیه شعر در بیارن و ... . البته اونا اگه می تونستن مثل تو اینجوری بنویسم گوش تمام عالم و آدم رو کر می کردن که شاعریم و ...
واقعا زیبا نوشتی و روان . تشبیهاتت هم قشنگ بودن .
ضمنا پلیز زود درس و مشق رو تموم کن برگرد همینجا . هم خودتو عذاب می دی هم خونواده رو ! هر چقدر هم سیاه باشه نمی شه ازش دل کند .( نصیحت رو داشته باش )

---------------
فرناز: ممنون از تعریف و لطفتان...خانواده ام اتفاقن با این اوضاع ایران اگر ایران بودم خیلی عذاب می کشیدند.

عماد :: 11 بهمن 1386 0:08 بֽظֽ


نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه عالمه نظر نوشتم... تو رو خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا از دست این موبل تایپت... اه!!!!!!!!
درستش کن جون من!!! بابا یه عالمه می نویسی آخرش گیر می کنه ... .
نوشته بود:
سلام
خوبی؟؟
می دونی مطلبت رو که خوندم یاده این شعره افتادم:
چی بگم که خیلی تنهام ... دیگه ؟؟؟* ندارم
چی بگم که غیر غصه ... دیگه ؟؟؟* ندارم
*یادم نمیاد این بین چب بود به همین دلیل ؟؟؟ گذاشتم.
چند روز ÷یش که لینکای روزانت رو دیدم نوشته بودی امین آقا... من یه لحظه کپ کردم!!! فکر کردم به مطلب من لینک دادی.. تعد که موس رو بردم روش دیدم آدرس یه جای دیگس .. بعدش با خودم گفتم: زهی ! خیال باطل :))))))!!!!
فعلا بای

آقا امین :: 11 بهمن 1386 2:02 قֽظֽ


یاده این ترانه هه افتادم:
چی بگم که خیلی تنهام... دیگه ؟؟؟؟ ندارم
چی بگم که غیر غضه .... دیگه ؟؟؟؟ ندارم ...
این علامت سوال ها یعنی یادم نمیاد چی بودن... .
مطمئنا حس بی وطنی حس بدیه ... کاشکه این حس رو نداشتی!
فعلا بای

------------
فرناز: کاش...

آقا امین :: 11 بهمن 1386 1:56 قֽظֽ


تلخ و دردناک و گریزناپذیر. لوبیا که رسما مدتهاست قاطی کرده، بنیادین!!!

-----------
فرناز: انگار قاطی کردن وجه مشترک این روزهاست...

loobia :: 11 بهمن 1386 0:57 قֽظֽ


>>فرناز: الان در فاز بی وطنی هستم ها
نه پس تعریف نکن چون تئوری نمی خوام. اما هر وقت فاز گرفتی حتماً این کارو بکن.

آرش :: 10 بهمن 1386 11:33 بֽظֽ


وطن چی شد؟ ابروهاتو این شکلی نکن لطفاً، گفتم که دیگه بحث نمی کنم :)

----------
فرناز: الان در فاز بی وطنی هستم ها!

آرش :: 10 بهمن 1386 10:51 بֽظֽ


یک لطفی بکن و الان که فاز وطن گرفتی بیا و وطن را تعریف کن. به این تعریف احتیاج دارم. راستی دن هاخ هستی؟


---------------
فرناز: نه. دن هاخ نیستم.

آرش :: 10 بهمن 1386 10:45 بֽظֽ


"حس بیرون جهید" یعنی چی؟ چه تشبیهات زشتی به کار میبری

locas :: 10 بهمن 1386 10:27 بֽظֽ


بدترین حس دنیا است ، این که متعلق به هیچ جا نباشی... کهنه هم نمیشه!

----------
فرناز: :(

میترا :: 10 بهمن 1386 10:18 بֽظֽ


فکر کنم تا وقتی آدم توی وطنشه این حس رو متوجه نمیشه، هر چی هم که بگه که من اینجا هم احساس بی وطنی میکنم: احساس اینکه دیگه نه توی وطنت و نه جایی که هستی جایی نداری ومتعلق به هیچکدام نیستی! من این رو تجربه کردم فرناز جان!

------------
فرناز: حس تلخ بدی است میترا جان...مگه نه؟

میترا :: 10 بهمن 1386 9:10 بֽظֽ


ناچیزترین چرخش امروز و گاه گذراترین حس امروز به فردایی بسیار متفاوت خواهدت برد !

-----------
فرناز: معجزه لحظه ها لیلا جان...

لیلا :: 10 بهمن 1386 7:50 بֽظֽ


- " برای یک لحظه تا دورترین انحنای مغز احساس بی وطنی و معلق بودن کردم "
- چه خوب.
- " وقتی دیگر روزگار و زمانه توی آدم نیست، چه باید کرد؟"
- باید خوشحال بود و زندگی رو دریافت. تویِ اینهمه نور دیگه عبوسی و فرار برایِ چی؟
درود و سپاس،

----------
فرناز: :)

حامی :: 10 بهمن 1386 5:26 بֽظֽ


سلام فرناز جونم
اين حس ها جا و مكان و زمان نميشناسن، من بي وطني رو در وطنمون هم احساس مي كنم.
ولي ميدونم كه در كنار روحيه لطيف و حساس زنانه تو يه فرناز مثل سنگ سخت و استوار هست كه به همه اينا غلبه مي كنه

--------------
فرناز: اتفاق تازه ای برای من هست شروین جانم...تازه و ترسناک ...

شروين :: 10 بهمن 1386 3:25 بֽظֽ