Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۱۴ بهمن ۸۶

دو تار موی سفید در آینه

 



حالا دیگر تعداد روزها دارد از دستم در می رود... روزهایی را می گویم که مثل زن حامله ناگهان از خواب می پرم، همه این روزها سرم آنقدر درد می کند که انگار هجم این همه فکر و درد و خیال خیلی بیشتر از گنجایش سرم شده است و فکرها سرریز شده اند. همه روزهای اینطور، بدو می دوم طرف دستشویی، مثل زن های حامله... با این تفاوت که من می خواهم همه قلب و فکرم را بالا بیاورم...

بزرگ ترین آرزوی این روزهای من شده است پیدا کردن آن لحظه بزنگاه، آن لحظه عجیب و حساس که همه نظم و برنامه زندگی من محو شد و تن دادم به رابطه ای بی منطق، از آن رابطه هایی که هیچ لحظه ای ندارد که بدانی چه غلطی داری می کنی. احساس مغبون زندگی شدن می دانید از چه جنسی است؟ یا گول یک گرمای تصنعی را خوردن؟

دیروز مریم گفت دلش برای فرناز همیشه قوی تنگ شده است و من را همانطور قوی و پرکار می خواهد دوباره... دیروز یادم آمد که روزگاری از صبح کیفم روی شانه یا کوله ام بر پشت، وسط زندگی اجتماعی پرشور و انگیزه ای در رفت و آمد بودم که در اوج بی نظمی های ایران، نظم و ترتیبی داشت که مو لای درزش نمی رفت. روزگاری که دو جا کار می کردم، درس می خواندم، صد و یک کار داوطلبانه در حوزه زنان و حقوق بشر، شیفت داوطلبانه کتابخانه زنان، کتاب می خواندم فراوان، می نوشتم فراوان، حافظه ای داشتم تیز و دقیق، شب هایم پر از دیدن دوستان و گز کردن رستوران ها و کافی شاپ ها و سینماها و تئاترهای شهر، در یک کلام آدم بودم!

کی تکه پاره های بودنش را جمع می کند و می رود؟ با حرص بیشتر که بخواهم بگویم می شود گورش را گم کردن... دوستش دارم، دوستش ندارم، عاشقش هستم، از او بیزارم، دلتنگش می شوم، دلتنگش نمی شوم، می خواهم کشیده محکمی حواله سمت راست صورتش کنم، می خواهم گونه چپش را ببوسم، به او اعتماد دارم از خودم بیشتر حتا، به او مشکوکم بیشتر از همه دنیا و آدم هایش... به این می گویند مالیخولیا؟ تاب خوردن میان تضادها؟ دوگانه عشق و تنفر؟ چه زهرماری است این آخر؟...

چه مصیبتی است ترسیدن از سکوت... سرهم کردن هزار حرف بی ارزش تهی دوزاری که مبادا لحظه ای سکوت میان من باشد که سمت چپ کاناپه می نشینم و تو که سمت راست... تا بعد هردو نفس راحتی بکشیم و در ذهن بگوییم این بار هم موفق شدیم و جستیم! ...چند لبخند مصنوعی کشدار بیخود دوخته شده بر لب های من و تو؟ چند بار در رفتن از دست هم با بهانه های پیش پا افتاده از نوع باید بروم دیدن مادرم، بروم خرید، کار دارم، بروم ایستگاه دنبال فلانی و غیره...؟ هربار شکست می خوریم... درست دم در که شال گردنت را می بندی و من که تکیه می دهم به رادیاتور دم در، مغز من خاموش فریاد می زند که رنجیده است و باز شکست خوردیم... تو می شنوی و خاموش تایید می کنی که رنجیده ای و شکست خورده ایم... چندبار این صحنه لعنتی؟...

و همان قصه قدیمی...که تا بفهمی چه گهی خورده ای، قصه قدیمی جدایی و غم فراق و هجران شروع می شود...هیچ حد وسطی در کار نیست، اولش گه خوردن بیخود و بی منطق مست از شور شیدایی و خواستن است، بعد حسرت و غم و درد و سوال بی جواب این گه خوردن بهر چه بود آخر؟...هیچ مرحله میانی در کار نیست...

Permalink