گفت:" اه اه اه، گربه همسایه سمت چپ است. پررو و شکمو، من که گاهی لگدی هم بهش می زدم. حالم از این حیوانات خانگی بهم می خورد." آقای صاحبخانه دو روز قبل از اینکه راهی کامبوج شود، وقتی روی صندلی حصیری جلو کتابخانه نشسته بود و مشت مشت تخمه آفتاب گردان ایرانی می خورد این را گفت.
گفتم:" من هم حیوان خانگی دوست ندارم. اما زدن؟ نه نه! درست می آید می نشیند وسط هال و نه می ترسد و نه حرف گوش می کند. حیوان خانگی تو این اردک هست." هر دو می خندیم... اردک مصنوعی مو نمی زند با یک اردک حقیقی و درون آب نمای کوچک حیاط با وزش باد آرام این سو و آن سو می رود... تخمه ها زیر دندانش قروچ قروچ صدا می دهد و با خنده می گوید:" این تنها حیوان خانگی است که دوست دارم."
گربه همسایه سمت چپ چاق و چله و سفید و مشکی است، تا در رو به حیاط را باز می کنی سروکله اش پیدا می شود، میومیوکنان، دنبال غذا... هرچقدر هم برانی او را، گوشش بدهکار نیست. دست آخر یک روز که باز آمد و نشست وسط هال، پا را انداختم رو پای دیگر و شروع کردم با او حرف زدن... اول فارسی، بعد انگلیسی! ...جدی و آرام توضیح دادم که اینجا از غذا و شیر و هیچ خوراکی دیگری برای او خبر نیست، من هم دوست ندارم هیچ حیوانی در خانه ام راه برود و من هی موی حیوان از همه جا جارو کنم، باید بداند که نباید وارد خانه شود. ساکت نشسته بود و زل زده بود به من... وقتی بلند شدم و گفتم خوب! حالا برو بیرون و در را نشانش دادم، آرام و ساکت سرش را انداخت پایین و رفت... و من نتیجه گرفتم که این گربه یا فارسی بلد است یا انگلیسی یا شاید هردو!!
آقای همسایه دست چپ روزهای یک شنبه قیچی باغبانی در دست می افتد به جان شمشادهای بلندی که دیوار بین خانه من و آنها است... صدای قیچی اش می شود سمفونی صبح های یک شنبه که لیوان قهوه و نان تست و کره را می چینم روی میز و در رو به حیاط را باز می کنم برای بیکران هوای پاک صبحگاهی... گربه اش می آید و حالا دیگر فقط می نشیند دم در، زل می زند به من و گاه میومیویی می کند... می روم، می آیم، می چینم، جمع می کنم و او هنوز آرام دم در نشسته است... آقای همسایه می گوید پیکاردو تو را دوست دارد، صاب خانه ات را دوست نداشت هیچ و می خندد و احوال "پرشیا" را می پرسد.... و من هنوز گاهی گیج می شوم که پرشیا دیگر چه کسی است و بعد یادم می آید که آقای همسایه دست چپ عاشق تاریخ و اسطوره است و به جای "ایران" همیشه می گوید "پرشیا" و چقدر ذوق کرد وقتی فهمید "ایران" نام بعضی از زنان ایرانی هم هست و فکر کرد اگر روزی گربه اش بچه دار شد، اسم بچه گربه را بگذارند ایران و اگر پسر بود پرشیا!
Permalink |
Comments 20
.::
نظرات خوانندگان
mamnoon farnaz joon az javabetun.vaghean komake bozorgi bood .ettefaghan man ham chon zabanam khube va az khundanesh lezzat mibaram,fekr kardam movafaghtaram ta bargh ke aslan dust nadaramesho shagerede zaiifiyam.
bazam mamnoonam
-----------
فرناز: خواهش می کنم آزاده جان...موفق باشید.
azadeh :: 14 اسفند 1386 9:55 بֽظֽ
سپاس از پاسختون، پس به این ترتیب درک از هلندی به فارسی باید کمی براتون میسر باشه هر چند که از فارسی به هلندی نتونید چیزی بیان کنید.
یادم رفت در باره اصل نوشتهتون هم نظرم را بگم، خاطره بامزه و لطیفی بود برای مادرم هم که تعریف کرد خندید. توضیحی که من در باره رفتار اون گربه میتونم بگم اینه که اون گربه، زبان نفهمیده بلکه رفتار را به خوبی درک کرده، وقتی نوبت « محبت » میشه، گربهها بسیار هوشمند هستند، گربهها شیفته نوازش هستند. از چند دقیقه گفتگوی بدون غذا و نوازش، اون گربه دوزاریش افتاده که از شما محبتی به اون نمیرسه، اما به طمع غذا و نوازش بازهم میاد و دورتر وامیسه، شاید اوضاع عوض بشه.
دلپاک :: 14 اسفند 1386 10:06 قֽظֽ
خانم سیفی درود بر شما
در تقسیم بندی زبانها، نزدیکترین زبان به انگلیسی، زبان هلندی هست. مثل قرار گرفتن زبانهای فارسی، تاجیکی و لری در کنار همدیگه. این نزدیکی که در کتابهای زبانشناسی وجود داره، در عمل هم قابل دیدن هست، یعنی برای فارسهای تهرانی، زبانهای تاجیکی و لری قابل فهمتره تا زبانهای کردی یا پشتو. پرسش من اینه، نزدیکی زبان هلندی به انگلیسی که ما هنگام ترسیم درخت خانواده هند و اروپایی میبینم، آیا کمکی به فهم زبان هلندی نمیکنه برای کسی مثل شما که انگلیسی بلده درست مثل فارسی و تاجیکی؟
-----------
فرناز: از نظر کلمه چرا...بسیار کمک می کند. خیلی سریع معنای بسیاری از کلمات را می توان فهمید وقتی انگلیسی خوبی داشته باشی. اما از نظر ساختار جمله و گرامر خیر!
دلپاک :: 13 اسفند 1386 5:11 بֽظֽ
درد من حصار بركه نيست درد من زيستن با ماهيانيست كه هنوز فكر دريا به ذهنشان خطور نكرده است. دوست عزيز
farideh :: 13 اسفند 1386 3:19 بֽظֽ
می بینی گاهی حیوونا بیشتر از آدما، زبون آدم حالیشونه.
گیلانار :: 13 اسفند 1386 1:49 بֽظֽ
salam farnaze nazanin,
shayad inja jaye monasebi baraye matrah kardane in mozoo nabashad pas pishatr ozr ikham .chand vaght tu blogetun didam ke be daneshkadeye zabane khareje eshare kardid fekr kardam shayad zaban khundin va mitunin mano rahnamii koni.man electronic mikhunam vali alagheii be reshtam nadarm va mikham enseraf bedam yeki az reshtehaye morede aagham zaban o motarjemiiye vali az nazare digaran kare bihudeiiye va pishrafti nadare .mikhastam nazare shoma ro bedunam .mamnoon
-----------
فرناز: آزاده جان! من مترجمی زبان انگلیسی خواندم و الان اینجا روزنامه نگاری و تولیدات رسانه ای می خوانم. اولین چیزی که می توانم بهت بگویم این است که یک اشتباه خیلی بزرگ رایجی وجود دارد که افراد می روند مترجمی زبان انگلیسی می خوانند تا زبان انگلیسی یاد بگیرند! اصلن اینطور نیست، کسی در این رشته به تو زبان یاد نمی دهد و این رشته برای کسی است که زبان را خوب بلد است. بنابراین اگر زبان را نسبتن خوب بلد نیستی اصلن سراغ این رشته نرو. کسی هم با خواندن این رشته مترجم حرفه ای نمی شود، اساسن اکثرمترجم های برجسته اصلن در این رشته درس نخوانده اند. از نظر بازار کار اتفاقن رشته خوبی است. هم می توانی معلم شوی، هم مترجم اداره ها و شرکت ها، هم برای کار مطبوعاتی رشته مناسبی است و همین طور حوزه های دیگر. برای ادامه تحصیل هم می توانی زبان شناسی یا آموزش زبلن انگلیسی یا خود مترجمی را ادامه بدی. من پشیمان نیستم ازخواندن این رشته، هرچند بعدتر فهمیدم ادبیات انگلیسی برای من گزینه مناسب تری بود.
azadeh :: 12 اسفند 1386 1:21 قֽظֽ
حيوونا حرف آدم رو بيشتر از آدما ميفهمن. اگر بگويي اين كار را نكن مثل بچهي آدم!حرفت رو گوش ميدن.
----------
فرناز: درسته.
آتفه :: 11 اسفند 1386 3:13 بֽظֽ
"شاید زیبایی
همان لحظه کوتاهی باشد
که وسوسه خواستن
در مشتی عرق کرده گرفتار می شود."
"پروانه" - آخرین دستنوشته "دلتنگ دلتنگی های آسمان" - بهانه دیدار شما را دارد...
دلتنگ دلتنگی های آسمان :: 10 اسفند 1386 5:29 بֽظֽ
shayad jeddan ruzi fagat az in iran tanha esmi ruye gorbe ha vo heyvanat bemanad. afsooooooos
------------
فرناز: واقعن افسوس...
khazar :: 10 اسفند 1386 0:43 بֽظֽ
rast migi farnaz jan ghorbate dar khane sakht tare vali to gharib naboodi oonja ,to ba dard ashena boodio oonja por az darde pas gharib naboodi nazanin.
----------
فرناز: من هم غریب بودم لیلا جان... خانه نمی تواند باشد جایی که نصیب دغدغه انسانی و کار داوطلبانه تهمت و انگ و زندان و بگیر و ببند و غیره است...نمی دانم، اما این اواخر خیلی احساس غربت می کردم.
leila :: 10 اسفند 1386 10:22 قֽظֽ
گربه خوبه. اما بختک نه. تا حالا شده بختک بیفته سرتون؟ اونم هر روز؟ خب این رییس جمهور عزیز ما عین بختک میمونه. کسی نیست بهش یه لگد بزنه؟
تورج :: 9 اسفند 1386 11:46 بֽظֽ
چه جالب ... گربه ، همسايه ، پسر دوچرخه ساز ، دوچرخه صورتي ....
چه روزهاي مهيجي D:
-----------
فرناز: روزهای آرامی است اتفاقن...بعد مدت ها کمی روزهای آرام رسیده است.
mohi :: 9 اسفند 1386 11:16 قֽظֽ
نفرمودید این گربه بایلینگوال !! هلندی هم بلد است یا نه؟ به هرحال شهروند آن مملکت حساب میشود بعید میدانم هلندی نداند!
---------
فرناز: استاد بایرامعلی حتمن و حکمن می داند. منتها مشکل اینجاست که من هلندی جز چند جمله بلد نیستم تا باهاش معاشرت به زبان هلندی کنم :دی
بایرامعلی :: 9 اسفند 1386 10:00 قֽظֽ
farnaz jan salam nemidoonam chera ghorbate to mano yade khodam miandaze neveshtehat deltangan engar, mese roozai ke az khoone miai biroon va mibini hame daran english harf mizanan,yekho yadet miofte ke to tanhai va to doori nemidoonam shayad nadooni che hesi daram !
--------------
فرناز: لیلا جان من دقیقن حس شما را درک می کنم...به خصوص وقتی در شهر کوچکی باشی که خارجی هم زیاد ندارد، هر روز چندباری یادت می افتد یا بهت یادآوری می شود که غریبه ای و غربت چنگ می زند گلویت را... کاش زبان اینجا انگلیسی بود، من با زبان انگلیسی انس و الفت دارم و شنیدنش برایم حس غربت به همراه ندارد. اینجا زبان هم چیزی است که من بلد نیستم و زبان خوش آهنگی هم نیست که شنیدنش مثل فرانسه و ایتالیایی حس شیرینی را برای آدم تداعی کند. اما خوب... من دیگر مدت ها بود وسط خانه خود،شهر خود و سرزمین خود هم احساس غربت می کردم و هیاهوی آن همه صدا و زبان فارسی که در همه جای شهر بود هم برای من حس آشنایی نداشت. حالا خودم را دلداری می دهم که این غربت لااقل کمتر از غربت در خانه خود آزاردهنده است.
leila :: 9 اسفند 1386 7:11 قֽظֽ
فرناز جان ماجراهاي بچه گربه و آقاي همسايه را دوست داشتم و آن تكه صداي قيچي خيلي خوب بود. من هم از اينجا شنيدم صدايش را...كمپيدايي چرا ؟ خوبي ؟
-----------
فرناز: فهیمه جانم... خوشحالم که این روایت را دوست داشتی:)...این صدای قیچی را من هم خیلی دوست دارم. وسط هیاهوی آپارتمان نشینی شهرهای بزرگی مثل تهران خیلی صداها را کم می شنویم یا اصلن نمی شنویم ... من گرفتار درس و مشق و روزمگری زندگی هستم. کمی تو نوشتن تنبل شدم انگار... خودم حس می کنمش :(
فهيمه :: 9 اسفند 1386 0:37 قֽظֽ
آخی چه گربه معاشرتی خوبی بوده.
--------
فرناز: آره بچه خوبیه :) تازه انگلیسی و فارسی هم که بلده :))
anar :: 8 اسفند 1386 11:31 بֽظֽ
من در خانواده ای بزرگ شدم که از کوچک و بزرگ همه عاشق گربه و گربه بازی (!) بودند از پدربزرگ خدا بیامرزم بگیر تا بچه های جزغله فامیل اماخودم با اینکه حیوانات رو دوس دارم با نگهداریشون تو خونه اصلا رابطه خوبی ندارم . حتی تصور حضور یک گربه هر چقدر هم تمیز باشه در خونه زندگی و مخصوصا دور و بر تخت و رختخواب برام ازار دهنده اس .
----------
فرناز:د مم هم ازشون بدم نمیاد؛ تصور نگهداریشون و همزیستی باهاشون هست که اصلن برایم قابل تحمل نیست.
لیلا :: 8 اسفند 1386 7:39 بֽظֽ
همسایه ی سمت چپ، آدم جالبی به نظر میرسه.
--------
فرناز: اگر ایران بود از اون ناسیونالیست های دوآتیشه می شد. الان هم یک پرچم هلند به پنجره اتاق خوابشان نصب کردند!!
شکیلا :: 8 اسفند 1386 7:25 بֽظֽ
گربه هم گربه هاي قديم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-----------
فرناز: !!!
رضا :: 8 اسفند 1386 4:59 بֽظֽ
یکی از این گربه های پررو را که خیلی هم سیاه بود در ملبورن همسایه ما بود . صاحبش چاق سیاه مستی بود که کارش فقط بالا رفتن پیک بود . این گربه اسمش "کریف بیزی" بود و حتی اگر در دیزی را هم می بستی باز بی حیایی می کرد . به حرف هیچ احد الناسی گوش نمیداد و همیشه وسایل بازی من را می دزدید . نبرد بین من 6 ساله و او آغاز شد . باور نمی کنید حتی اتاق من را هم یاد گرفته بود و آنجا را مورد تاخت و تاز قرار میداد . البته منم راحتش نمیذاشتم ... و آخرین صحنه ای که یادم هست فرارش روی پشت بام بود و از آن پس دیگر دیده نشد. صاحبش هم 2 هفته بعد ترکید .
-----------
فرناز: :)))
eghbal :: 8 اسفند 1386 4:20 بֽظֽ
|