Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۱۹ اسفند ۸۶

هشت مارس یک مسموم غذایی

 



سال قبل چه روزهای گندی برای من بود... سال قبل، هشت مارس با حمله به خانه ما و منصوره شروع شد...با گشتن خانه ما...پدرم را داشتند می بردند جای من...گروگان گیری که من بروم خودم را معرفی کنم...یک مامور طبقه نهم و یکی دیگر طبقه هفتم گذاشته بودند تا من از طبقه هشتم که خانه مان است نتوانم در بروم!.. عکس هایم را از آلبوم کنده بودند و برده بودند ... مادرم می گفت حتا داخل فریزر و یخچال را هم می گشتند مبادا آنجا باشی!!!...یک مامور زن هم با خود اورده بودند تا لابلای کشوی لباس زیرها را بگردد، مبادا من تو کشو لباس زیر قایم شده باشم!...پدرم را وادار کرده بودند امضا دهد که من را تا فردا ظهر به دادگاه انقلاب معرفی می کند... از هشت صبح نیم ساعت یک بار به او زنگ زده بودند و پدرم گفته بود نمی دانم کجاست، برو پیدایش کن....زنگ خانه تک تک همسایه ها را زده بودند...ساعت دوازده ظهر به پدر زنگ زده بودند که دیگر تو نمی بینیش، می آیی اوین ملاقات و هرهر خنده... بعد، پدرم سکته کرد...

امسال هفت مارس فحش و لعنت است که حواله هرچه رستوران اتیوپیایی است می کنم... انگار که معده ام زخم شده باشد...چند ساعت قبل از آن شام کذایی هم که آرایشگر گند زد به ابروهایم...پول ندادم، زن هی عذرخواهی کنان دنبالم، قدم هایم را تند کردم و زدم بیرون، نمی خواستم حتا یک کلمه بشنوم...

روی تخت دراز کشیده ام...فکرم جایی است کیلومترها دورتر...دستم را دراز می کنم که کوسن را از روی زمین بردارم، دست می خورد به جاشمعی سرخ رنگ و جاشمعی می افتد و هشت تکه می شود...بلند می گویم امروز از آن روزهای کذایی است، روز من نیست و به سرفه می افتم...می آید طبقه بالا و می گوید انگلیسی اش را هم بگو، من هم بفهمم چی گفتی خب...

در بیمارستان با چشم های تبدار، حال نزار و دل درد کذایی می گویم امروز هشت مارس است...دستم را می گیرد، صدایش را می شنوم:"آره! فردا هم نه مارس. پس فردا هم ده مارس!"...وسط سرفه ناله می کنم که نه!! امروز هشت مارس هست؛ هشت مارس...گیج نگاهم می کند که خب آره! مگه من گفتم نیست؟... اخم می کنم که روز جهانی زن است، فرقی دارد با فردا که نه مارس است و پس فردا که ده مارس... نگاهم می کند، مهربان و بعد می گوید ببخش یادم نبود، سالها است که دیگر اینجا برایش تبلیغی نمی شود، لزومی هم ندارد آخر. می دانم در کشور تو و برای تو روز خیلی مهمی است...
خم می شود و لب هایم را آرام می بوسد...صدایش را می شنوم که می گوید خب! لااقل می توانی خودت را دلداری دهی که در رنج های دوستانت در ایران سهیم هستی و هشت مارس را روی تخت بیمارستان می گذرانی! هممم... اینجور وقت ها یک جمله معروف می گویند...هممم...آهان...In Solidarity & Support!... من دلم می رود دورها و دورترها...

فتانه بانو دانوبی الان این را فرستاد، دردناک است و تلخ و حقیقی تر از هر حقیقتی:

How long will this go on?

و من هنوز دلم می خواهد رویایی داشته باشم، پس:

"I have a dream"

اگر روزگار، روزگارمان نیست، لااقل روزی از آن ماست هنوز...

Permalink | Comments 11
 


 

.:: نظرات خوانندگان



....سلام ..دور از وجود عزيزت هرسال مسموم غذايي بشي خيلي بهتر از اينه كه يك دقيقه تو اون شرايط خفقان باشي ...الته نظر منه ...ميوه و سبزي و كلا هر چيز فيبر دار نخور فعلا...اگر دكتر هاي اونجا هم مثل تهران بي سواد هستند و برات كوتريموكسازول هيوسين يا ديفينوكسيلات تجويز كردند بريزشون تو سطل زباله كنار تختت!...فقط كلدنيوم سي و مترانيدازول...آب و ماست يادت نره ...! ديگه هم لطفا از اين كارا نكن ما اعصاب معصاب نداريم از اينجا هي نگران باشيم ..

فرجام كمانه :: 25 اسفند 1386 2:30 قֽظֽ


فرناز گلم اميدوارم خوب شده باشی ديگه. روزمان هم مبارک با تاخیر. و کلام آخر اینکه چشمان پروین در آن مصاحبه ​ای که از طرف تلویزیون سوئد بود، حرف هایش بیشتر از آنی بود که خودش به خبرنگار می گفت. چقدر تاثیرگذار و عمیق... من هم به پروین افتخار می کنم و به پروین​ها... خوش باشی و سالم نازنینم...

----------
فرنا: الان دیگه خوبم عزیزم...تو چطوری دوستم؟ :*

نازخاتون :: 24 اسفند 1386 1:58 قֽظֽ


سلام
من خانم شجاعی را از دوران دانشجویی میشناسم از زمان پیشگام ایشان یک بانوی ایرانی که اسطوره وار از دوران جوانی بطور خستگی ناپذیر بی امان به مبارزه برای برابری پرداخته اند.
متاسفانه از سال 63 از ایشان خبر ندارم اگه ممکنه آدرس منو به ایشان برسانید

--------------
فرناز: ایم ایمیل خانم شجاعی هست:
mansourehgreen@gmail.com
:)

Karim :: 23 اسفند 1386 1:10 بֽظֽ


من هر روز پشت ويترين زندگيم رويا هاي خاك گرفته ام را با حسرت نگاه ميكنم و تاسف ميخورم كه پولي براي خريد انها ندارم

فريده :: 23 اسفند 1386 6:21 قֽظֽ


سلام...گاهی هیچ اتفاقی نمی افتد....گاهی روزها می گذرد.بدون اینکه آب ازآب تکان بخورد.پرده ای کناربرود یعنی عکسی بشود توی یک قاب عکس آن هم کهنه بزند....ودراین..این درآرامش لعنتی.چیزی جزحس جانکاه پوچی برایمان نمی ماند.گاهی هم زندگی مثل همیشه است ..باراما ما هستیم که فرق می زنیم..فرق داریم نه از وسط سرمان...که دلمان یک چیزخاص می خواهد.یک هیجان خاص یا حتی نه..یک رویایی مرده ..اگردوست داشتید برای ماکارهایتان رابفرستد...اگردوست داشتید مارا لینک کنید..با امید روزهای بهتر در آینده....

صدای.. :: 22 اسفند 1386 7:02 قֽظֽ


من الان دقیقن حال و روزت را می فهمم شدید.. مسمومیت غذایی بد چیزیست!
بهتری الان؟ خیلی مواظب خودت باش فرنازی *:

------------
فرناز: قربونت بروم دنیا جان :)...بهترم. تو هم مراقب خودت باش :*

دنیا :: 21 اسفند 1386 1:07 قֽظֽ


قربونت برم، خيلي مراقب خودت باش فرناز جونم

-----------
فرناز: چشم عزیزم :*

شروين :: 20 اسفند 1386 11:19 قֽظֽ


مواظب خودت باش باباجون! مگه ما چند تا فرناز سیفی داریم؟ :)

-----------
فرناز: یکی! چرا یکی؟ پس چندتا؟ شش تا :دی....یاد این بازی بخیر:)

بهرنگ :: 19 اسفند 1386 10:00 بֽظֽ


عزیزم باید مراقب تر باشی

امیدوارم حالت خوب بشه به همین زودی ها ;)


روز زن بر تو نیز شاد باد :-*

---------
فرناز: بر شما هم مبارک شهلا جان :*

شهلا :: 19 اسفند 1386 7:02 بֽظֽ


:((((( فرناز جونم چی شدیییییی؟:(((((
چرا مواظب خودت نیستی اصلا؟؟؟:(((

------------
فرناز: رستوران اتیوپیایی زد نابودم کرد :(....ماندم چی شد یکهو این همه جسور شدم غذای کاملن عجیب غریب امتحان کردم :(

سیما :: 19 اسفند 1386 5:39 بֽظֽ


حالا بهتری فرناز ؟! نگرانت شدم . من با دیدن ویدئو پیام خانم اردلان هم حسی از غرور داشتم و هم دردی در جان و البته چشمی خیس از شوق :ایکس

-------------
فرناز: کمی بهترم لیلا جان.کماکان از تخت خواب با شما دارم صحبت می کنم :دی

لیلا :: 19 اسفند 1386 4:33 بֽظֽ