Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

شنبه ۱۷ فروردین ۸۷

اشتباه نشود، خوب خوبم...

 



دستانش را می گذارد روی کمرش،به پشت خم می شود، می خندد و می گوید از پنجره اتاق خوابت که بخوای بیرون را نگاه کنی تنها پوزیشن ممکن همین است. سقف خانه ام شیروانی است، یک طرف شیروانی سقف بالای اتاق خوابم و پنجره وسط آن، انگار که خیز برداشته باشد به سویت...دراز کشیده ام سمت چپ تخت، دستم را بالای جاشمعی گرد و قلنبه سرخ که شمع سرخی در آن می سوزد نگه داشته ام...پوستم را نوازش می کند... فکر می کنم کی آمد توی تخت که حتا نفهمیدم؟...زیر گوشم نجوا می کند که بوی تنم را دوست دارد... می گویم لوسیون وانیلی...جایی وسط وا و نیل حرفم را قورت می دهم...یکی از آن زنهای درون می کوبد روی دهانم که اگر جواب درست نجوای عاشقانه را بلد نیستی، خفه خون را که بلدی دیگر! بلدم...

جدی که می شود، کوچک می شوم...انگار که سی سانت اختلاف قد بشود سیصد سانت و چهارده سال اختلاف سنی بشود چهارصد...انگار اصلن بشوم دوازده ساله...و ذهنم هی رج بزند دایره کلمات انگلیسی را برای کلمه درست... شاید مثل وقتی که شش دانگ گوشه ای از ذهنم باید مراقب باشد که کی بگوید I like you و کی I Love you و و کلافه که فارسی نپرانم وسط این همه شور و خواستن...جدی که می شود، کم حرف می شوم...شاید حتا بی حرف... زل می زند به چشم هایم که چرا ناراحتی؟ چیزی شده است، بگو!...چشم هایش خسته است، خسته و جدی... یکی از زنهای درون می گوید این همان رنگی است که بهش می گویند Hazel...یکی دیگرشان می گوید نه! می گویند Honeyed یا اصلن Honey liked...دارد چیزی جدی می پرسد حتمن... درون من دعوا است که بالاخره hazel یا honeyed یاhoney like ...می گویم اصلن Light brown! ...صدایش را می شنوم: چی؟ به چی داری فکر می کنی؟ حواست به من نیست؟...بلند گفته ام انگار...دست هایش رامی گیرم، دست های من که همیشه یخ است، دست های او که مثل کوره داغ است...می گویم اگر تن و فکر آدم بی تاب یکی شدن با تن کسی باشد که خیلی نزدیک است و خیلی دور و یا مرده، اسمش می شود خیانت؟... نجوایش را به نرمی حرکت دست هایش روی تنم می شنوم که می گوید زندگی را سخت می گیرم و برای خودم بیخود معماهای مجهول ذهنی می سازم...نجواهایش پر از نفس...نفس های من هماهنگ با نفس هایش که می شود، نجواها دور می شوند... شر شر قطره های باران روی شیروانی اتاق دم دم های صبح...و زن هایی از درون که همصدا آرام نجوا می کنند که با تن تو آمیخته شدن چقدر خوب است، بیشتر باش...

Permalink | Comments 16
 


 

.:: نظرات خوانندگان



اصلاً اين روزها با بزرگتر از خو د - چه به لحاظ قد و چه سن - صفا کردن مد شده! چه مد خوبی! آخه کلی تجربه دارن و ميدونن چکار کنن. اين سوسولا رو ولشون کن زير ابروهاشونو وردارن! دود از کنده بلند ميشه. فقط مواظب باش زياد سرمايه گذاری عاطفی نکنی! به همون اندازه که بتونی لذت ببری. وگرنه بعد مايه دردسر ميشه.

زيبا :: 26 فروردین 1387 6:53 بֽظֽ


فرناز جان امروز داشتم دوباره اين نوشته قشنگت رو ميخوندم تا رسيدم به بخش نظراتت، خواستم بگم اين کوچولو بودن براي خريد لباس هم خيلي به دردت ميخوره چون علاوه بر اعتماد به نفس وضع جيبت رو هم بالا مي بره چون اگه توي فصل هاي حراج بري خريد چون معمولا لباس هاي سايز کوچيک فروش نميره و دوباره و سه باره و n باره بهش حراج ميخوره، فک کن دختر عمه من يه لباس شب رو توي حرج هاي سوئد خريده بود در حدود 2 دلار!!!!!!! خلاصه که بسي حال ميبري ;)

--------
فرناز: خوب خوب به اینش فکر نکرده بودم :)....راست میگی ها!

پاني :: 26 فروردین 1387 5:56 بֽظֽ


........سلام بر فرناز دوست داشتنی... چقدر حس کردم با فروغ عزیز همسان شدی...(البته ما اینجور موقع ها که مورد مثال به رحمت خدا رفته باشه حتما میگیم که همیشه زنده باشی)......

-----------
فرناز: سلام فرجام جان:)...این نزدیکی و کشف بیشتر تن حس زیبایی از زنانگی است.

فرجام کمانه :: 23 فروردین 1387 4:24 قֽظֽ


قشنگ بود و پر جسارت

............
فرناز: ممنون:)

صفیه :: 20 فروردین 1387 11:24 بֽظֽ


وای دیگه حتما باید یکی شون رو صادر کنی به این سرزمین چشم تنگها!ااگر احیانا یک موقع اعتماد به نفست( از لحاظ اندازه قد/زیبایی /و حتی زبان انگلیسی) اومد پایین بگو من برایم یک گونی چشم تنگ میفرستم:D

-----------
فرناز: از دست تو مریم :-))...اتفاقن اعتماد به نفست بالا هم میره! بسکه همه از اینکه کوچولویی ذوق می کنند و تعریف! موقع خرید لباس هست که دچار کنبود اعتماد به نفس میشی:دی

مریم :: 19 فروردین 1387 6:52 بֽظֽ


راست میگی اینم حرفیه . کار سخت تر شد ! :دی ترجیحا به ندای همان زن درونی که باعث شده این مدت از بعضی قیدوبندهای قبلی فاصله بگیری ... رها باشی برای نوشتن احساساتت با میزان کمتری از خودسانسوری در فضای مجازی . خداییش اگر هنوز اینجا بودی این حس خوش رها نوشتن رو می تونستی تجربه کنی ؟!

-----------
فرناز: نه لیلا جان! نمی توانستم... تازه از دیروز کلی هم انتقاد و گاه بد و بیراه شنیدم که چرا داری راحت از خودت و مسایل شخصی و حست می نویسی. یک بار دیگر یاد حرف پدرم افتادم که همه ما مردم یک اشل کوچک جمهوری اسلامی شده ایم و در کار بازتولید فرهنگ سانسور ان هستیم! :)

لیلا :: 18 فروردین 1387 6:21 بֽظֽ


می بینم که به خودسانسوری ناخواسته ای که توی ضمیر ناخودآکاه خیلی از ماست پیروز شدی. موفق باشی.

-----------
فرناز: پیروز پیروز که نه.. اما کمی بهتر ش. ممنون :)

padideh :: 18 فروردین 1387 11:42 قֽظֽ


چقدر نوشته هات دلنشین شده .....

--------
فرناز: وای مرسی :*

کفشدوزک :: 18 فروردین 1387 9:13 قֽظֽ


خیلی وقته میام اینجا. این دو نوشته آخری رو الان خوندم. خیلی خوشحالم چون خیلی خوب می دونم که چنین روزهایی چقدر زندگی آدم قشنگه.سال نو مبارک و ایشالا روزهای قشنگ و قشنگ تری در پیش داشته بشین.


------------
فرناز: خیلی ممنونم :)...سال نو شما هم مبارک. امیدوارم براتون سال خوبی باشه:)

anon :: 18 فروردین 1387 8:28 قֽظֽ


salaaaaam,, cheghad khoshalam ke be nazar khoshal miai. KHeili aaaalie. Ba Anar khanoom movafegham ke mige khodeto dargire dorost harf zadan nakon... aslan gahi ham ye chizi farsi begoo.. gharar nist ke hameye ehsasate adam tarjome beshe!!! Saai kon faghat ba hamoon zane daroonet ke behet ehsase khoob mide rabete dashte bashi... ba baghie kolan ghate rabete kon.:-)Engar be zoodi dobare bayad biam holland... LOL. manam ke hollando vel konam,, holland vel kone man nist.. akharesham bayad hamoonja zendegi konam. ehtemalan to July miam va kheili doost daram ke inbar hatman bebinamet.

------------
فرناز: به به! چه عالی مهشید جان...این بار دیگه حتمن باید ببینیم هم را :)

Mahsheed :: 18 فروردین 1387 0:59 قֽظֽ


بعد از مدت ها به يکي از همون زن هاي درونت اجازه نوشتن دادي و چقدر چسبيد اين پستت، دوستش داشتم :*

---------
فرناز: چه خوشحالم دوستش داشتی پانی جان :*

پاني :: 18 فروردین 1387 0:30 قֽظֽ


فرنار جان
همین که تصمیم گرفته ای اینجا بازتر بنویسی احتمالا نشانه اینه که بیشتر با خودت داری کنار میایی. تنها توصیه ای که میتونم بهت بکنم اینه که سعی کنی خیلی خودت رو با درست انگلیسی صحبت کردن درگیر نکنی. زبان فقط یه ابزاره. هدف ارتباطه. ارتباط با اون آدم و از اون مهمتر ارتباط با خودت. برای اینکه مهمترین اتفاق در یک رابطه خوب اینه که اون آدم پلی میشه از تو به خودت و دوستش داری چون آدمی رو که در کنارش میشی دوست داری.

مواظب خودت باش.

-----------
فرناز: انار جانم! ممنون از توصیح خوبت. راست میگی...این ارتباط گاهی بی هیچ کلام گاه با نگاه و آوا و غیره خیلی راحت تر هم ایجاد می شود. آرام ترم و به نظر خودم کمتر پیچیده :)

انار :: 17 فروردین 1387 10:32 بֽظֽ


متاسفانه يا خوشبختانه من مثل اينايي كه ميان اينجا و خيلي ادبي و دل نشين مينويسن بلد نيستم بنويسم
چه حال و هواي قشنگي دارد اينجا
برايتان بهترين ها را آرزو مي كنم.
دلشاد باشيد و سر افراز.

-----------
فرناز: ممنونم :)

Marco :: 17 فروردین 1387 6:12 بֽظֽ


راستش اول بنظرم اومد برای نوشته ای تا این حد احساسی و شخصی کامنت گذاشتن غیرمنصفانه است اما دیدم کامنتدونی رو باز گذاشتی . برای همین ما هم نطق می فرماییم !! :دی : " گاهی به جای تجزیه تحلیل های فرسایشی و ساختن معماهای مجهول ذهنی (!) بهتره گوش جان سپرد به ندای زن درون " !

----------
فرناز: کدام یکیشان لیلا جان؟ یکی و دو تا نیستند...لااقل ده تایی زن درون من هستند :)

لیلا :: 17 فروردین 1387 5:36 بֽظֽ


خانومی، خوب مگه مجبوری با بزرگتر از خودت دربیافتی!؟ که خدای نکرده احساس کوچیکی کنی؟
شوخی کردم :)
ولی غلط نکنم این توصیفاتت حسابی ما رو به فکر واداشت. آشنائی با تصورات و نجواهای زنانه جالب و قابل توجه هست.
ممنون، موفق باشی

------------
فرناز: نجواهای شخص من البته که قابل تعمیم به همه زنها مسلمن نیست :)

کوشا :: 17 فروردین 1387 4:55 بֽظֽ


در مورد این نوشته نظری ندارم اما در مورد ستون بقلی خیلی باحال بود. شما ها همتون خل شدید که
این هم به عقاید هم میپرید. همه تون هم فکر می کنید این طرف مقابل هست که میپره و شما دارید
اصول مباحثه رو رعایت میکنید.
یک روزی هم به جوونی هاتون می خندید. هه هه
روزهات خرم

-----------
فرناز: نه! من دقت کرده باشی هرگز جواب مزخرفات این فرد و امثال اون را هم نمی دهم. چون لزومی نمی بینم وقت و انرژی صرف خزعبلات کنم. توانایی خارق العاده ای هم دارم که آدم ها را نبینم:)...بحث حق تصمیم بابت انتخاب دوستانت حتا در یک سایت و فضای مجازی است و اینکه بابت یک اشتباه ناگهان لیست دوستانت شلم شوربایی شود دیدنی! کلن گفتم دور هم بخندیم :دی

Morteza :: 17 فروردین 1387 2:59 بֽظֽ