Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۱۸ فروردین ۸۷

از همه چیز...

 



- تلویزیون بخش هایی از جلسه پارلمان در انتقاد از خیرت ویلدرز را نشان می داد؛ قرار بود این جلسه ای باشد برای تصمیم گیری که واکنش پارلمان به فیلم و عواقب بین المللی ماجرا طور باشد. اما عملن نشست پارلمان به جلسه انتقاد بسیار شدیداللحن و کوبنده از خیرت ویلدرز تبدیل شد. من حیران میمیک های صورت ویلدرز در این جلسه و ادا و اطوارهایش شده بودم. این فرد از میمیک های صورت واقعن زننده ای برای بی توجهی، نشان دادن مخالفت، مسخره کردن و جدی نگرفتن و غیره استفاده می کند. واقعن تماشای چنین حرکاتی در جلسه مهم پارلمان یک کشور که وزیر دادگستری و وزیرکشور نیز حضور داشتند عجیب بود!

- الان خواندم که نخست وزیر هلند از واکنش بسیار تند پارلمان به ویدرز ابراز حیرت کرده است. جز نماینده های حزب خود ویلدرز هیچ حزب دیگری (حتا دست راستی ترین احزاب) از ویلدرز و فیم فتنه دفاع نکردند و یکی از استادهایم می گفت یادش نمی آید آخرین باری که همه احزاب و نماینده ها تا این اندازه همگون مخالف یا موافق موضوعی بوده اند چه زمانی بوده است!

- این وسط این برادران و خواهران عزیز بسیجی باز چرا دچار شور حسینی شده اند؟ :-))...بعد من نفهمیدم این شعارهای در حمایت از حجاب دیگر این وسط بهر چی بود؟ والا تا جایی که ما دیدیم خود بحث حجاب موضوع این فیلم نبود، نکند همه اسلام و ستون و اصل و فرعش شده است حجاب و ما خبر نداریم؟! بعد چرا تعداد عکاس ها دوبرابر تجمع کنندگان عزیز بوده؟ :-))

- برای انتخابات مجلس ایران عده ای گزارشگر و فیلم بردار از برنامه "نووا" کانال دو هلند که جدی ترین برنامه سیاسی اینجا محسوب می شود به ایران آمده بودند. در یکی از گزارش هایشان عکس خیرت ویلدرز را در تهران به مردم عادی نشان می دادند و می پرسیدند آیا او را می شناسند؟ تقریبن همه گفتند نه! نخست وزیر کشورتان هست؟ وقتی توضیح می دادند که او همان کسی است که فیلمی بر ضد اسلام ساخته است همه یک اهاااااااان جانانه می گفتند و اکثرن گفتند ما می دانیم هلند کشور آزادی است و آزادی بیان در آنجا یک ارزش و او هم پس حق دارد آنچه می خواهد بگوید که برای من شخصن شنیدن این پاسخ از زبان مردم در تهران در یک برنامه پر مخاطب سیاسی در هلند خوشحال کننده بود. اما در ادامه برنامه به دیدن آیت الله ای (شاید هم آیت الله نبود، من سلسله مراتب روحانی گری را خوب بلد نیستم) در قم رفته بودند. همان طور که او از کفر می گفت و اینکه این جنگ علیه اسلام است و باید جلو این فیلم گرفته شود و این آدم محاکمه شود و عقوبت خدا و غیره یک عزیز دلی از مریدان وی که پشت سر وی نشسته بودند هی می پرید وسط حرف و به فارسی می گفت باید سنگسارش کرد، باید اعدامش کرد! بعد این روحانی هم همانطور که داشت حرف می زد هی با دست و چشم و ابرو سعی داشت این جان بر کف را آرام کند و می گفت دوربین هست، می برند پخشش می کنند، جلو دوربین نگو!! و واضح است که همه اینها را گزارشگر در زیرنویس ترجمه کرده بود! آبروریزی مضحک غم انگیزی بود خلاصه! فردایش در دانشگاه هرکی من را دید می گفت برنامه دیشب را دیدی دیدی مرده را می گفت سنگسارش کنید؟دیدی چطوری داشتند با بدبختی ساکتش می کردند و می زدند زیر خنده...

- - کتابی که این روزها خواندنش را تمام کردم "Memories of My Melancholy Whores" گابریل گارسیا مارکز است که فکر کنم عنوان کتاب را به فارسی "خاطره دلبرکان غمگین من" ترجمه کرده اند. دوست داشتم نرمی این کتاب را، عشقی که به نظرم تداعی گر رنگ آبی بود. سالها پیش پیرزنی را دیده بودم که عاشق پسر جوانی بود و نگاه و وجود تپنده این زن پیر برای این عشق از دلنشین ترین تصاویر عاشقانه ای است که دیده ام و در آن زمان دیدن این عشق کمک بزرگی به من بود تا رها شوم از چارچوب های قالبی جامعه برای عشق. من نسخه فارسی کتاب را ندیده ام، اما مسلمن بخش های بسیاری از کتاب حذف شده است و کنجکاوم که اصلن چه مانده است از کتاب!

- کتاب تازه ای که شروع به خواندن کرده ام "The Faber Book of 20th-Century German Poems" است که همانطور که از عنوانش مشخص است گزیده اشعاری از شاعران آلمانی زبان است که "مایکل هوفمان" انتخاب و ویرایش آن را برعهده داشته است. بعضی از شعرها را بسیار دوست دارم... جادوی مسخ کننده ای دارد این جهان شمولی زبان و تصویرهای شعری.

- من مدت ها است برای جز چهار پنج نفر، که سه نفر آنها نیز پدر و مادر و تنها برادرم هستند نگران و دلواپس نمی شوم؛ آن هم زمانی که ضروری است. تا حد زیادی با این حس نگرانی و دلشوره و عبارت هایی چون " مراقب باش!"، " حواست هست؟"،" " این کار را نکن! این کار را بکن!" بیگانه ام. وقتی این همه نگرانی می بینم که دم برخی هم من را نشانه گرفته است تعجب می کنم و البته که گاهی عصبانی می شوم. کلن به نظرم سعی کنید این انرژی منفی بی جهت را کنار بگذارید و به خصوص من را از دایره نگرانی های خود!:-)

- وب سیت با وبلاگی که آموزش ساده باغبانی باشد سراغ دارید؟ :-)

- از کتاب خوب چه خبر؟ از شعر خوب؟ پیشنهادی برای معرفی دارید؟:-)

Permalink | Comments 11
 


 

.:: نظرات خوانندگان



----------
فرناز: فرجام جان! طبق خواسته تون کامنت شما را منتشر نکردم. اما من کامنتی برای دو مطلب اخیر از شما دریافت نکرده ام!

فرجام کمانه :: 25 فروردین 1387 9:45 بֽظֽ


سلام فرناز جون خوبی؟ لینکی از ورژن انگلیسی این کتاب داری؟

----------
فرناز: نه نگین جان. من کتاب را در نسخه چاپی اش خواندم.

نگین :: 22 فروردین 1387 3:09 قֽظֽ


من آخرش سر در نیاوردم هر کی میره هلند میشه علاقمند به گل و گیاه و باغ و سبزه . نمونه اش دایی خودم هر وقت از هلند میاد ایران بیشتر از همه از تماشای باغ و سرسبزی و ... لذت میبره .
چند روز پیش شبکه 2 ایران برنامه ای در مورد فیلم فتنه پخش کرد . میزگرد شبانه بود یه نفر رو هم از هلند دعوت کردند تا با رله تلویزیونی در برنامه شرکت کنه . فکر کنم گفتند مسئول چی چی پارلمان هلند هستش عربی حرف میزد البته! میهمانها هم یکی نادر طالب زاده (از این بزرگتر پیدا نکردند از فیلمسازها) و یه نفر کارشناس و مدرس رسانه در دانشگاه بود که حرفهایش خنده دار بود و بینش و درکش از مسائل خجالت آور . به چند نکته فیلم اشاره کرد و بچگانه تحلیل کرد که واقعا شرم آور بود بعنوان کارشناس و مدرس رسانه!
من این یارو سازنده فیلم رو ندیدم ولی از تعریفی که از میمیک هاش کردی کلی ازش خوشم اومده اصلا از این جور آدمای بیخیال حال میکنم . فیلمش رو البته چند وقت پیش دیدم . برام زیاد تازگی نداشت و فکر کنم کلا برای ما ایرانی ها چیز عادی باشه! البته مسلمه که من عقیده دارم پشت این مسائل چیزایی هست و بدون جهت نیست ولی الان چیه که جهت نداشته باشه؟
پارلمان هلند هم زیادی شورش رو درآورده . اصلا این پارلمانها چرا اینقدر بیکار شدن؟
خیلی زیاد شد انگار!

--------------
فرناز: خوب وقتی همه جا پر از گل و گیاه و سبزی آن هم آراسته زیبا است خیلی باید بی احساس بود که علاقه مند آن نشد. ویلدرز تنها چیزی که نیست بی خیال ست! اتفاقن بسیار عصبی است، داشتم مصاحبه ای در تلویزیون دانمارک ب زبان انگلیسی با او می دیدم، یک ریز پاهایش را تاب می داد و با هر سوال مخالف نظرش محسوس عصبی می شد. این برنامه های تحلیل و بررسی صداوسیما هم که همه عمر چرند و مزخرف بوده و هست و خواهد بود. اگر هم جنگ رسانه ای و پروپاگاندا از نظرت مساله بی اهمیتی است که دیگر هیچ!

عماد :: 21 فروردین 1387 11:01 قֽظֽ


عکس هایی که آرش از بسیجی های چادر به سر جلوی سفارت هلند گرفته بود، همونطور که تو رو به تعجب وا داشته بود، باعث شدن روی سر من هم شیش تا شاخ در بیاد. هر چی فیلم رو زیرو رو کردم ببینم توش درباره ی حجاب چه چیزی هست، چیزی نبود که نبود....
و شعارشون "اگه بی حجابی نشانه ی تمدن است پس حیوان ها متمدن ترند".
از زمان بگیر ببندهای سال های 60 با این جور جملات قصار آخوندی آشنا هستم و هر بار بیشتر از بار قبل از دیدنشون خندم میگیره. واقعا یک آدم دور و بر این ها نیست که بهشون بگه بابا جان! آخه اگه واقعا حیوانات با آدم ها قابل قیاس هستند اونها هم باید الان چادر سرشون مینداختند و شلوار پاشون می کردند! من تعجب نمی کنم اگه دولت فخیمه در حال زمینه چینی باشه و برنامه ریزی کرده باشه که در ایران 1400 پای خر و گاو هم شلوار کنه یا چادر سرشون کنه :)
از جوابی که به کامنت قبلی دادی هم ممنوم. روشن و کوبنده بود :)

--------------
فرناز: یعنی حالم از این شعار و شعارهای مشابه جدی بهم می خوردها... والا من هم من باب اطمینان باز فیلم را دیدم و محض نمونه هیچ جا اثر از موضوع حجاب ندیدم! فکر کنم به خواهران و برادران بسیجی اس ام اس اشتباه داده بودند و فکر کرده بودند تجمع برای حجاب است:-))

بهرنگ :: 21 فروردین 1387 0:06 قֽظֽ


سلام
درمورد مطلبی که به فیلمساز هلندی مربوط میشد لازمه که بدونید اطلاع رسانی وانعکاس رسانه ای اخبار مربوط به خیرت وایلدرز نسبت به موارد قبلی درداخل کشور چندان وسیع نبود وگویا کسی تمایل به بزرگ کردن موضوع نداشت.
اصولا"مصرف شعارهاواقدامات خاص درایران زمان خاصی دارد والان شاید آتش زدن سفارتخانه هلند وکفن پوشیدن واز این دست حرکات جهادی ضرورتی نداشت.
موفق باشید

------------
فرناز: اتفاقن برایم جالب بود بدانم که انعکاس اخبار مربوط به ویلدرز در تلویزیون ایران به ه صورت بوده است. راستی ویلدرز فیلمساز نیست، فیلمساز خطاب کردن او همانقدر خنده دار است که بچه هایی را که فلش پلیر برای ترانه های خواننده ها با نقش گل و بلبل می سازند فیلمساز خطاب کنیم :)...او یک نماینده مرتجع، پوپولیست، ضد مهاجر و ضد اسلام پارلمان هلند است که با این فیلم بعید می دانم چیزی هم از هنر بداند اصلن!

سعید :: 20 فروردین 1387 5:40 بֽظֽ


میبینم که حال و هوای لاله زار شما رو هم به هوس باغبانی انداخته. اگر کمکی از ما بر میاد بغرمایید. یه چیزهایی بلدیم
بعدش هم ممنون از محبتتون ولی این لفظ استاد زیادی برای سر ما گشاده مضاف اینکه آدم احساس پیری میکنه آنهم در بهار زندگی حالا از آزادی و میل اسیری حرف نمیزنیم
ایام به کام

-----------
فرناز: والا حال و هوا و سبزی و زیبایی لاله زار به یک طرف، نرخ دستمزد بالای خدمات منزل از قبیل گل و گیاه طرف دیگر و حیاط طفلی خانه که نیاز به گل و گیاه دارد دست به دست هم دادند تا بزنیم به باغبانی! علی الحساب دستم به دامنتان( شلوارتان ورژن مردانه اش است) که شدیدن نیازمند یاری سبز و سرخابی شما هستیم:)....آی دی من را داری برادر؟ بهار زندگی ات مستدام :دی

بایرامعلی :: 20 فروردین 1387 8:39 قֽظֽ


من هم از خاطره دلبرکان مارکز لذت بردم : با همان دو سطر ابتدایی که روزنامه نگار مذکور داستان کتاب را به طور کامل شرح میده جذب داستان شدم : " در سالی که سنم به نود رسید خواستم شب عاشقانه ای دیوانه وار به خودم پیشکش کنم " . به هر حال جذاب بود از زبان مردی نود ساله که یاد نگرفته بود مانند سالخورده ها فکر کند . جدیدترین کتاب هم کتاب کم حجم "ها کردن " بود از پیمان هوشمند زاده هم خوشمزه بود هم بدمزه ! شعر هم کبریت خیس عباس صفاری که جدید نیست اما مدتی قبل بدستم رسید و حدس می زنم خودت خونده باشی . عالیه . عالی .

----------
فرناز: هردو را خوانده ام لیلا جان و قبلن نظرم را درباره ها کردن نوشتم. کبریتخیس هم به نظرم محشر بود. بی نهایت از خواندش لذت بردم.

لیلا :: 19 فروردین 1387 4:37 بֽظֽ


Rasti, khodamam nemidoonam chera Kafka. Shayad be khatere mogheiati ke toosham!!!

----------
فرناز: :-)

Mahsheed :: 19 فروردین 1387 3:19 بֽظֽ


salam, khoshalam barat ke mikhai baghboni koni. Man ketab ya website baghbooni soragh ndaaram, vali ketabe jadid, hamin dirooz A Thousand Splendid Suns ro khoondam. Ketabe jalebi bood. Nevisandash hamoonie ke Kite Runner ro neveshte bood. Kheili girast. makhsoosan ke toosh khabari az tarafdari ya zediat ba kasi nist, it is pure story telling and event reporting. Hala ham shroo kardam ke hameye ketabaye Kafka ro bekhoonam, albate Girls of Riadh ro sefaresh dadam ke hanoz naiomade. MIgan jalebe, bayad did. felan mikham ketabaye takhasosi ye modati nakhoonam, az nazare roohi felan keshesh nadaram.
movafagh bashi, felan bye

------------
فرناز: مهشید جان کتاب را چندماه قبل خواندم. نسخه انگلیسی اش را :-)... من الان شدیدا در مود خواندن شعر خوب هستم.

Mahsheed :: 19 فروردین 1387 3:17 بֽظֽ


به هیچ کدام از اینهایی که توی پستهای آخرت نوشتی کاری ندارم. شخصیه و مربوط به خودت. راجع به سانسور نکردن خودت هم چیزی نمیگم که این به نظرم از این حرفها بالاتره. به نظرم داری با خودت صادق تر میشی. برات نظر بقیه مردم کمرنگ تر میشه. نه؟ اگر علتش تلاش خودته که آفرین به تو. اگر علتش وجود آقای پارتنره که آفرین به اون . و اگر علتش مهاجرته که آفرین به مهاجرت. خوش باشی!

-----------
فرناز: مجموعه ای از هر سه دلیلش هست میترا جانم :*... و واقعن این حرف ها و پچ پچ های مردم هر روز کمرنگ تر می شود برایم.

میترا :: 19 فروردین 1387 8:06 قֽظֽ


من یکدفعه دلم برای شما و دیدارهای گاه گاه و اون دو تا دراز تنگ شد. اس ام اس های هر از گاهی و ظهر های پنجشنبه و نها تا خرخره و غش غش خنده و خدافظ تا هفته دیگه.
هی هی روزای خوبی بود. تو روبراهی؟

-----------
فراز: هی هی هی روزهای خوب... من خوبم مریم گلی جانم. تو خوبی؟ اون دو تا دراز هم که مسلمن خوبند :-)) ...یکهو یاد آن بار تو رستوران رفتاری افتادم که اون درازی که پیش تو نشسته بود گیر داده بود :-)) ...یادته تقریبن با تیپا انداختنمان بیرون؟ :-))

مریم گلی :: 19 فروردین 1387 4:36 قֽظֽ