نگران خدیجه مقدم نازنین نیستم. نگرانی برای زنان مقاوم و سخت کوش از جنس آرامش و خرد بی معنا است. آنکه دستور دستبند زدن به دست های او را صادر کرده است هم خوب خوب می داند که آن همه شور انسانیت، مهربانی، قلب و روح تپنده را نمی توان متوقف کرد.
این هم می گذرد، خدیجه مقدم مهربان و سخت کوش هم آزاد می شود، صدای زنان رساتر، دستها تنیده تر...برگ زشت دیگری هم اضافه می شود به مثنوی هفتاد من همان ها که شب و روز دستور توقیف و بگیر و ببند نازنین ترین آدم های این خاک را صادر می کنند، و این سیر و طریق پر پیچ و خم و مخاطره انگیز، یک برنده بیشتر ندارد، همین زنانی که با دست خالی و همتی عظیم زیر باران انگ و تهمت و تهدید، آزادی خواهی و برابری را با روشن ترین رنگ ها نقش می زنند... بازنده هم این را خوب می داند، بهتر از من و شما حتا، این هم می گذرد...
Permalink |
Comments 5
.::
نظرات خوانندگان
با سلام و درود به شما خانم سیفی محترم. وبلاگ بنده آینده ما است و خوشحالم که اشتباه رخ داده در مسابقه وبلاگ نویسی دویچه وله حداقل بنده رو با کارهای قابل ستایش و سرشار از تعهدتون آشنا کرد. و جای تحسین هم باقی است که آن مسابقه شما رو بعنوان هیات داوران انتخاب کرد.
بله, خدیجه مقدم هم گرفتار بندو زنجیر شد. و شما به بهترین وجه ممکن درباره او نوشتیدو بنده افتخار داشتم که یکی از خوانندگان این متن باشم. و خدیجه هم آزاد خواهد شدو برگ زشت دیگری هم به مثنوی هفتاد من بگیر و ببند کنندگان اضافه شد. اما از همه مهمتر زن ایرانی تنها پیروز میدان است...
آینده ما :: 25 فروردین 1387 3:34 قֽظֽ
فرناز گرامی سلام!بابت بازداشت خديجه مقدم متاسفم.اميد وارم در کار اين سرزمين گشايشی حاصل شود...و اما بعد لينکت را افزودم مدام بيايم و از اين پراکنده خوانی های مدام بپرهيزم...مانا باشی مثه هميشه
----------
فرناز: ممنون...من هم مجبورم امیدوارم باشم!
farzadmoshiri :: 23 فروردین 1387 3:45 قֽظֽ
آخه یکی بگه اینا حرف حسابشون چیه؟ از چی نگرانن؟
------------
فرناز: ......
لوبيا :: 23 فروردین 1387 0:27 قֽظֽ
سلام فرناز عزيز مدتها بود كه فكر مي كردم ورود به دنياي دست نوشته هايت ممكن نيست و هنوز مهر و موم شده است....اما چه شب فرخنده اي كه از پرسه زدن از وبلاگي به وبلاگي به سراي ذهنت خوانده شدم .... انهم بعد از چند سال ....دورادور خبرهايي از توي نازنين شنيده بودم ....از دربند بودنت انگار و .....واي كه چقدر سختي كشيده اي اما براستي كه پولاد ابديده شده اي دختر انسوسي ابها ....مراكه شايد يادت باشد چند سال پيش در پارك چيتگر به دعوت جواد امدم ....( نشانه ام پاي لنگانم ) ان سالها وبلاگي داشتم كه شعر واره مي نوشتم بيشتر بنام حصار ....(كه بستمش ) و حالا داستانك نويس اماتوري شده ام ........يادت مي ياد : عده اي دوچرخه سواري رفتند ولي تو هم به اتفاق جواد ماندي عزيز نازنين و دوست داشتني ؟ ....راستي يكي از خواهرهاي من دوساليست كه ساكن ليلي استات ( اگر درست نوشته باشم ) شده نزديكهاي امستردام ....ازدواج كرده و مادر يك پسر دوست داشتنيست ....شايد عيد سال بعد سفري به سرزمين گلها كنم ....به اميد ديدارت....مراقب مهربانيهايت باش ....با احترام _ رويـــا
-------------
فرناز: وای رویا جان بله که یادم هست شما را.... و من چقدر از شما و روحیه زیبا و شجاعانه شما خوشم امده بود. چقدر حیف که دیگر شما را ندیدم. اگر اینجا امدید حتمن به من خبر بدهید تا باز ببینمتان. الان یاد صدای عمیق و زیبایتان افتادم:)
رويــــــا :: 22 فروردین 1387 11:15 بֽظֽ
امید رهایی زنان دنیا از چنگ کسانی که اسیرشان میکنند، آرزوی همیشگیم است.
امیدوارم حالت خوب باشد نازنینم .
--------
فرناز: ممنونم شهلا جان. امیدوارم خوب باشید :*
شهلا :: 22 فروردین 1387 11:03 بֽظֽ
|