Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

چهارشنبه ۶ شهریور ۸۷

قرمزی کم رنگ آخرین صفحه

 



پاسپورت تازه ام فقط یک مهر به زبان فارسی دارد. مهر قرمز کم رنگ، صفحه آخر، گوشه سمت راست صفحه..."مرز هوایی مهرآباد" به تاریخ پنج شهریور هشتاد و شش...

برادرم به شوخی می گوید این پاسپورت را باید داد موزه که ماندگار بماند، می گوید واسه این پاسپورت عرق جبین ریخته ای و خون دل ها خورده ایم!

چهار ماه و نیم دنبالش دویده ام... دنبال رفع ممنوع الخروجی و گرفتن پاسپورت تازه...و اثبات اینکه می روم درس بخوانم، نه اینکه شو پرکن این تلویزیون ها و رادیوهای فارسی شوم*...از دادگاه انقلاب به وزارت اطلاعات....از این اداره اطلاعات به آن اداره...از بازپرس به بازجو...می توانم دقیق بگویم اداره گذرنامه چند ساختمان دارد، دادگاه انقلاب چند پله، اداره های مختلف اطلاعات کجاست و اعصاب و روان را له کردن یعنی چه.

سبک سفر کردم. دو روز قبل پرواز باز بازجویی بود... شک همیشگی فعالان مدنی را داشتم. که در فرودگاه مانع سفر شوند. یادم هست وقتی این مهر قرمز کم رنگ روی اخرین صفحه پاسپورت نشست، پدرم نفس راحتی کشید و سرش را برگرداند که اشک هایش را نبینم...

دیروز که مهر قرمز رنگ یک ساله شد، باز یاد مهربانی کارمند پست اداره گذرنامه افتادم. وقتی بالاخره بعد ماه ها دوندگی نامه رفع ممنوع الخروجی و صدور پاسپورت تازه را تحویل اطلاعات دادم و مراحل اداری اش طی شد، نامه ای دادند که بروم فردای آن روز پاسپورت تازه را از گذرنامه تحویل بگیرم. ساعت یازده صبح...

یازده صبح فردا اما اداره اطلاعات گذرنامه گفت پاسپورت را تحویل اداره پست داده اند و یک هفته دیگر به دستم می رسد... بهت زده، خسته، داغون از همه این ماه های سخت جلو اداره پست نشستم و اشک هایم سرازیر شد...دیر شده بود...باید ویزای تحصیلی ام را می گرفتم، دیر شده بود دیگر ...

آن کارمند اداره پست جلو آمد...گفت چهره ات آشناست...اخبارخوان حسابی بود. تا نامم را گفتم گفت یادم آمد! ان سه زن که در فرودگاه بازداشت شدند. پاکت نامه ای را که پاسپورت در ان بود را پیدا کرد؛ گفت این باید تو منطقه پستی ثبت شود تا بتوانم تحویلت دهم. مرخصی ساعتی گرفت، دویدیم سوار ماشین پست که آماده حرکت بود شدیم، در منطقه پستی از آن هیاهو و سروصدا رد شدیم، رفت سراغ رئیس منطقه پستی، حرف زد و حرف زد و حرف زد... دفتر بزرگی جلویم گذاشتند، امضایش کردم، پاکت نامه را تحویلم داد. تا دهان را باز کردم از محبت بی دریغش تشکر کنم گفت:" هیس! جانت را بردار و برو. از این جهنم دره برو. کاری نکردم که، وظیفه بود."

زیاد یادش می افتم، کسی که حتا اسمش را نپرسیدم...او آخرین مهربانی بی دریغ و منت بود در آن سرزمین... دیروز مهر قرمز رنگ صفحه آخر یکساله شد...

* این اصطلاح را آنها می گویند، نه من!

Permalink | Comments 11
 


 

.:: نظرات خوانندگان



دلم گرفت ...

----------
فرناز: سخت بود؛ زیاد...

رها :: 10 شهریور 1387 10:34 بֽظֽ


ممنون فرناز جان! خوووووب! خدا رو شكر!

---------
فرناز: :-)

اروس :: 10 شهریور 1387 9:01 قֽظֽ


فرناز عزيزم:**** خيلي خوسحالم كه هر چند سخت ولي بالاخره جور شده:*** هميشه موفق و شاد باشي:***
‌سالگردش مبارك!

----------
فرناز: مرسی دوستم. تو خوبی؟ خوشی؟ :*:*

اروس :: 9 شهریور 1387 9:37 قֽظֽ


واقعن که روانپزشکم حرف قشنگی زد . گفت بعضی آدما خیلی دگم هستن . ممکنه فوق العاده باهوش باشن اما دگمن . اصالتن دگمن . آقای امید طرف صحبتش حتمن تو بودی !
فرناز جان خب مهاجرت کردی و احساسم همیشه درباره مهاجرت یه تولد دوباره بوده .
و چه چیز خوبیه این و چه حرکت بزرگیه...
هر چند تو این یک سال ایران به اندازه حداقل 10 سال عقب افتاده و فشارش خیلی رو مردم زیاد بوده . نمیدونم این وطن پرستای واقعی چرا این چیزا رو نمی بینن .
به هرحال تولد یک سالگی زندگی تازه مبارک . و امیدوارم این کودکی باشه که جهشی بزرگ و بزرگتر بشه

-----------
فرناز: ممنون اقبال جان. امیدوارم مثل قورباغه بتونه خوب جهش کنه :-)

eghbal :: 8 شهریور 1387 5:02 بֽظֽ


از اینکه وبلاگ شما به یک وبلاگ آموزشی و هشدار دهنده در زمینه بهدشات جنسی عمل میکنه از شما سپاسگزارم هرچند به کپی / پیست بیشتر می ماند تا به نگارش قلم غیر عادی خودتان ...
سخت در اشتباهید اگر خیال میکنید برای نقد هشدار جنسی تان به اینجا آمدم اتفاقا خودم قائل به آموزش بهداشتی در زمینه جنسی هستم که در ایران ویران یک نیاز جدی ست ...

اما به دوست همیشه حاضرتان خانم لیلای وطن دوست !! که لطف کردن و بچه گانه طعنه ای به بنده داشتند عرض کنم که اگر مفهومی بنام هویت ایرانی در وجودشان و نیز در وجود شما ریشه داشت کامنت قبلی رو به سخره نمی گرفتند

کسانی که وقعی به ملی گرایی نمی گذارند و آن مفهوم ارزشمند رو به جهانی شدن باخته اند به مانند همانهایی هستند که 30 ساله ملت رو به امت اسلامی فروخته اند تشابه شما با آن حزب اللهی ضد ملی گرایی دقیقا همینجاست که ارزشی برای ملیت و هویت ملی قائل نیستید

روابط جنسی زنان ایرانی آنهم خارج از چارچوب ازدواج با مردان غیر ایرانی چه به بهانه لذت و چه به بهانه دریافت پول در کامنت پیشین مورد نکوهش قرار گرفت اما شما خانمهای پر مدعا همان بهتر که در لائیسیته و ارزشهای هلندی غرق شوید جایی که به لخت مادرزاد شدن در سواحلش افتخار میکند

توضیح : اگر تصور میکنید بنده به عنوان یک فرد سکولار چرا لائیسیته رو مورد سرزنش قرار میدهم به این واسطه است که در ادبیات سیاسی میان لائیسیته و سکولاریسم تفاوت است

فقط برای ختم کلام یک پرسش از شما دارم : چرا به عنوان کسی که ادعای فمینیستی و ادعای دغدغه زنان ایرانی رو داره و احتمالا هنوز تابیعت ایرانی رو یدک میکشه حتی یکبار در وبلاگتان از وضعیت اسف بار دختران ایرانی( تاکید میکنم ایرانی ) در امارات و به ویژه شهر دبی که بخاطر فقر و فلاکت دست به تن فروشی به ملیتهای دیگه میزنند ننوشتید ؟ مگر پرداختن به این پدیده فراگیر و دهشتناک از پرداخت به برابری شهادت زن و مرد و حق طلاق زنان و ... کمتر است ؟

به یاد میارم این پرسش رو از چند دختر طلبه قم پرسیدم که چطور که شما این همه ادعای نوع دوستی و دغدغه زنان رو دارید دم از وضعیت اسف بار زنان ایرانی در امارات نمی زنید آنها اصل قضیه را منکر می شوند و شما احتمالا بخاطر فقدان روحیه ملی گرایی زشتی آن پدیده رو برای بانوان ایرانی منکر می شوید !

گاه تصور میکنم تفاوتها میان شما با یک طلبه قم کمرنگ میشه www.goldokhtar.parsiblog.com

یکی از سوی شرقی بام سقوط کرده و دیگری از سوی غربی بام سقوط آزاد کرده

به امید ایرانی سکولار و دموکرات
بدرود

---------------
فرناز: یک کم بروید بیرون هوایی بخورید، بستنی بخورید، آرام بشوید بعد بیایید کامنتتان را بخوانید ببینید جقدر قضاوتی و پر از اتهام و برچسب و بد و بیراه است! وطن پرستی اینجوری به درد خودتان هم نمی خورد حتا جناب! بنشینید بخوانید کامنت مغشوشتان را ببینید اصلن چی می گویید!

تو وبلاگ شخصی هم آدم ها از هرچی عشقشون بکشه می نویسند. واضح هست؟! گیری کردیم ها! :D

امید :: 7 شهریور 1387 0:27 بֽظֽ


سالگردي رفتنت مبارك، موفق باشي

---------
فرناز: مرسی :-)

شروين :: 7 شهریور 1387 11:59 قֽظֽ


میگذرد خواهرم . خیلی سریع هم میگذرد . بعد به قول آن آهنگ پینک فلوید به خودت میایی و میبنی ده سال پشت سر داری. تنها چیزی که مرا گاهی به وحشت می اندازد همین سریع گذشتن است و ساعت مهرآباد که برای ما روی یک زمانی متوقف میشود و جلوتر نمی رود. بعد چندسال برمیگردی و میبنی در وطن خودت و بین مردم خودت احساس غریبی میکنی
سالگردت مبارک

---------
فرناز: آخرها همان جا میان مردم هم احساس غریبگی می کردم. الان هم با اینکه برنگشتم همین طور. می دانم ده سال دیگر خیلی بیشتر این احساس را خواهم داشت. خوبیش همینه که می گذره برادر :-)

بایرامعلی :: 7 شهریور 1387 6:19 قֽظֽ


شد یک سال. دارد می شود یک سال. بعد بیشتر می شود لابد. دو سال، ده سال و بعدش را کسی نمی شمارد.

---------
فرناز: احتمالن همین طور هست میرزا. چند روز دیگر نوبت تو هست که بگویی شد یک سال :-)

میرزا :: 7 شهریور 1387 1:24 قֽظֽ


Salam,
kheili nostalgic bood. manke aslan yadam nist mohre passportam che rangi bood. az iran ke oomadam 3 mah narahat boodam, deltangi mikardam vali alan ke miram iran 3 saatesh ham baram sakhte. adamayee mesle kasi ke passporteto behet dad kaman, kheili kam. khob, janeto bardashti oomadi, hala ham bemoon va negaheshdar. adamyee mesle to ke deleshoon hanooz baraye iran besooze kaman. jeddi migam,
rasti kelasat chetorian? mishe beporsam daghighan chi mikhooni? man inja alan international relations mikhoonam. kelasam ham az 1 sep. shoroo mishe, ye kam delshooe daram.

--------
فرناز: آدم ها و فضاها تغییر می کنند. وقتی هم از ان فضا دور باشی از تغییراتش هم دور می مانی. بعد دیگه تحمل ان فضا و ان ادم ها که کم کم غریبه می شوند خیلی سخت میشه. می دانم اگر مثلن دو سال دیگه بروم ایران از خیلی چیزها جا می خورم و احتمالن تحملش برایم دشوار خواهد بود.

من روزنامه نگاری و تولیدات رسانه ای می خونم مهشید جان. از نیمه سپتامبر هم می روم اینترن شیپ تو بخش انگلیسی رادیو هلند که بهترین و قدیمی ترین رادیو اینجا هست. دلشوره طبیعی هست....هر شروع تازه ای دلشوره داره خب :-) اما می دانم به خوبی پیش می بری این را هم. اینجاها بیا باز دیگه :-)

Mahsheed :: 6 شهریور 1387 11:17 بֽظֽ


وای یک سال گذشت ؟! راست میگی پارسال همین موقع ها بود که بی خبر غیبت زد :دی و بعد خبر ورودت به سرزمین جدید را همین جا نوشتی با این پست :
http://farnaaz.org/archives/003423.html
خوشحالم که امروز بعد از یک سال چشمانت را که باز می کنی دیگر سردت نیست یا لااقل من دوست دارم اینگونه فکر کنم .

-----------
فرناز: آره....سال عجیبی بود لیلا. انگار خیلی بیشتر از یک سال بود. این روزها خوبم و چشم هایم را که باز می کنم دیگه سردم نیست :-)

لیلا :: 6 شهریور 1387 10:56 بֽظֽ


هنوز هم در سفرین...

----------
فرناز: .....

Dastanak :: 6 شهریور 1387 10:52 بֽظֽ