چند وقت پیش دوستم از ایران آمده و اینجا چند روزی مهمان من بود. یکی از وبلاگ نویس های معروف و محبوب است و یکی از بهترین دوستان من. تازه چند روزی از بحث داغ از تن و سک-س نوشتن زن ها در وبلاگ هایشان، بحثی که الیزه بانی آن بود، می گذشت.
یک شب در راه برگشت از استخر سوار بر دوجرخه هایمان از خیابانی دراز که دو طرف آن خانه هایی با پنجره های بلند که معماری رایج در هلند است رد می شدیم. در هلند اکثر خانه ها پرده یا کرکره ندارند؛ از کنار پنجره های بلند که رد می شوی همه خانه را می بینی... یکی از تفریحات من این شده است که ببینم در یک نگاه چه اندازه جزئیات می بینم...مثل یک ماشین اسباب بازی کوچک زیر کاناپه، چند چنگال روی میز کوچک کناری و ...
دوستم متعجب نگاه می کرد...در خانه ای زن و مردی روی کاناپه عشقبازی می کردند، در پشت پنجره ای دیگر پیرمردی لیوان قهوه به دست تلویزیون می دید، خانه کناری زن برای بچه هایش میوه پوست می کند و پنجره بعدی مردی با روبدوشامبر حمام بر تن کشو لباس زیر را زیر و رو می کرد.
به دوستم گفتم یادت هست تو همین بحث از تن نوشتن یک نفر نوشته بود زندگی در اتاق شیشه ای چه لذتی می تواند داشته باشد و آیا اصلن حاضر هستید در اتاق شیشه ای زندگی کنید و با این استدلال سست نتیجه گرفته بود که پس از تن نوشتن در وبلاگ شخصی درست نیست؟ دوستم هم یادش بود...
یکی از آرزوهای من این است که کاش مردم ایران که ما باشیم توانایی سفر داشتیم؛ راحت و بدون روزها یک لنگه پا علاف سفارت خانه ها شدن. سفر به سرزمین های دیگر، دورتر از دوبی و ترکیه و حداکثر تایلند که شده است همه دنیای بیرون ما! اگر سفر می کردیم، گوناگونی رنگارنگ فرهنگ ها و شیوه های زندگی را می دیدیم که گاه کاملن تصویرهای ذهنی ما را بهم می ریزد. بعد دیگر خودمان و فرهنگی که به آن خو کرده و می شناسیم را مرکز دنیا نمی دیدیم! براساس همان داشته های محدود ذهنی تحلیل و تفسیر نمی کردیم و شاید این لباس داروغگی را هم از تن در می آوردیم.
روزهای اول پرده های خانه ام معمولن بسته بود. حالا این روزها در رو به حیاط باز است و پرده ها کنار و گاهی همین طور که با لپ تاپ روی کاناپه لم داده ام یا دستمالی به دست خانه را گردگیری می کنم، سگی پارس می کند و صاحبش که از راه باریکه پشت خانه من دارد رد می شود بلند سلام می گوید، برمی گردم و لبخند به لب با صدای بلند جواب سلامش را می دهم...
بله! آدم ها و سرزمین هایی هستند واقعی که خانه های شیشه ای را با میل و رضا انتخاب کرده اند و از این شیوه لذت می برند...دیگر چه رسد به از تن نوشتن در خانه مجازی! کلمه کوچکی با معنای عمیق وجود دارد که اسمش هست "انتخاب"...اسم این نوشته باید باشد "هیاهوی بسیار ما برای هیچ"!
پ.ن: خدا و آقا بخواهند مشکل کامنتدونی این وبلاگ حل شد! بگو ماشالله :-))
Permalink |
Comments 7
.::
نظرات خوانندگان
اولندش که یا آی کیوی اینجانب بسار پایین است که جواب سرکار را نگرفتم و یا احیانن جواب والا بسیار پیچیده می نماید !
شاید هم کامنت من مبهم بود ! یا اصلن گزینه ی همه ی موارد ؟
منظور از پاراگراف اول، قسمتی از همین حق انتخاب بود. که آیا این انتخابی که شوما اونجا فرمودین بنا بر قوانین فیزیکی روی داده که شدیدا وایسته به متغییر محل است و بازگشتن به وطن این انتخابتان را دگرگون میسازد !
خب البته واضح و مبرهن است که منظور بنده اصل حق انتخاب نبود !
و در مورد دُیّم : منظور نظر این بود که این امت پارسی بعضا در کف ( رجوع شود به این پست نیکی در هلند :http://nikahang.blogspot.com/2008/07/blog-post_29.html ) را اگر ول کنند در این خیابانها، از شدت سر بالا نگهداشتن و مسحور و محو اتاقهای خواب شدن؛ دچار گردن درد گردیده و شبانگاه تا صبح نمیخوابند !
پ.ن : اصلن خوشم نمیاد رو یه پست چند بار بکامنتم ولی خب پیش میاد دیگه !
ایضن:حالا کدامیک از گزینه های بالا درست بود ؟ یا اصلن گزینه ی هیچ کدام ؟
راستی گیرم که ایمیل پرسونال بود ! پس کو جواب ایمیلیش ؟!
رمضان آمد ! هنوز هم نوستالوژیت همون اسمهای خدا هست !؟
----------
فرناز: حمید جان! من در ایران هم تا جایی که مقدور بود کار خودم را می کردم و تا توانستم تابو شکستم! منتها مسلم هست که یک چیزهایی عملن میسر نیست. مثلن نمی شد بدون مانتو و روسری رفت بیرون! بنابراین به نظرم متغیر محل هم مسلمن تاثیر دارد.
من جواب ایمیلت را دادم! دریافت نکردی؟
آره! هنوز هم ان تواشیح را دوست دارم و اتفاقن دیروز بهش گوش دادم :-)
حمید :: 11 شهریور 1387 9:20 بֽظֽ
منم موافقم. این درد بزرگیه. حالا ر فتن و دیدن پیشکش. درد بزرگ اینه که تو ایران با هیچ فرهنگ دیگه ای برخورد نداریم. وقتی مهاجرامون بشن افغانها انتظاری نداری که برخورد فرهنگها اتفاق بیفته. این یکی از بزرگترین نقایص زندگی در ایرانه.
-----------
فرناز: آره رضا... کاش لااقل کمی مهاجر از فرهنگ های دیگر هم داشتیم تا شیوه های زندگی و نگاه های متفاوت تری می دیدیم. همین خودش کلی باعث دگماتیسم می شود و یکدنگی خنده دار ما که درست همینی هست که ما به ان خو کرده ایم و بقیه زر می زنند!!!
رضا :: 10 شهریور 1387 8:38 بֽظֽ
راستی نقدن این مسکن را هم داشته باشید :
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8706101052
برای تنظیم اسید فولیک خونتان مناسب است !
-----------
فرناز: دم تلاش های فعالان زنان گرم! باز هم راه بیفتید چپ و راست بهشون بدوبیراه بگید حالا! کلن عرض کردم :-)
حمید :: 10 شهریور 1387 7:24 بֽظֽ
آآآآآآآآآآآ !!!
جدی جدی حل شد ؟!
من که اولش نباوریدم.
تبریکات سمیمانه(!) ی اینجانب را از نهایت دُرون پذیرا باشین !
بعد اونوقت راستی مثلا اگه 1 - 2 -... یا 10 سال دیگر به قول میرزا (!)، برگردین این مملکت اونوقت فکر میکنین همین خصیصه ی مورد اشاره ی پرده کنار بودن را میتوانید حفظ کنید ؟! یا باز هم دچار تحلیل و تحول آب و هوایی شده و اینوری می نمائید ؟
پی نوشت : دارم فکر می کنم اگه جمعی این امت پارسی رو ول کنن تو همچین خیابونایی چه صحنه ی محشری رقم می خوره! لابد ملت شب تا صبح از گردن درد نمی توانند بخوابند !
ایضن : مگه نگفتی اگه کامنتم رو بایمیلم میذاریش اینجا؟ پس جواب ایمیلی که در مورد پست قبلی گذاشته بودم کوش ؟!
------------
فرناز: بحث "انتخاب" هست نه لزومن خوابیدن! من ماندم چرا همیشه نکته اصلی را ول کرده همه دودستی بخش خوابیدن را می چسبند!
ایمیلت را هم ننوشته بودی اینجا بگذارم. من که علم غیب ندارم بدانم این را به عنوان کامنت نوشتی یا ایمیل شخصی مادر جان :-)
حمید :: 10 شهریور 1387 7:17 بֽظֽ
داستان اینه که متاسفانه در سرزمین ما چیزی با عنوان "انتخاب" در بیشتر زمینه ها معنا و مفهوم چندانی نداره . بعدشم : خانم اجازه ما فهمیدیم اون دوست جونتون که متعجب خانه مردم را (شما بخونید ناموس آن ها را) نگاه می کرده (شما بخونید دید می زده) کدام آدم نازنینی بوده :دی به اضافه آیکون چشمک و آیکون فضولی . تا یادم هست برم اسپندو دود کنم و ماشالا ... ماشالا ... ماشالا ... :دی
---------
فرناز: هاهاها. حالا لوش نده بذار فکر کنه هیج کس نفهمید :-))) خدایی جه کامپیلمانی هم بهش دادم :-))
لیلا :: 10 شهریور 1387 4:22 بֽظֽ
مي دوني به نظرم ما ايراني جماعت تو فرهنگي بزرگ شديم كه راحت قضاوت مي كنيم و قضاوت مي شيم. اين تجربه اي كه گفتي از پرده و كركره نداشتن خونه ها تو جايي كه زندگي مي كني براي من خيلي جالب بود.چون مي بينم بر خلاف ايران آدم ها ابايي ندارن از اينكه ديده بشن. خود واقعيشون ديده بشه. يادمه يكي دو سال پيش تو آپارتمان رو به رويي ما خانواده اي زندگي مي كردن كه هميشه پرده ها شون كناري بود. اينا خيلي هم راحت بودن.اين طوري كه اونايي كه به اين خونه ديد داشتن مي گفتن . دختره تو خونه با شورت و سوتين مي گشته و با بيكيني مي رفته تو پشت بوم آفتاب مي گرفت و كارهايي از اين دست...حالا در نظر بگير تو آپارتمانهاي دور و بر چه غوغايي شده بود كه اينا فاسدن! و يكي از همسايه ها مي خواست به پليس زنگ بزنه!!!!!چي مي خواست بگه من نمي دونم.بعد يه مدتي اون بيچاره ها پرده هاي سرمه اي ضخيم به پنجره زدن و هيچ وقت پرده ها رو كنار نزدن. اوضاع ما اينه . حالا تازه لاين وضع مردم تو يه منطقه متوسط كم و بيش مرفه شهريه .
------------
فرناز: دقیقا! مشکل اصلی همین لباس داروغگی هست که تنمان کردیم و برای همه چیز و همه کس یک خط کش داریم! ماندم این همه اعتماد به نفس ز کجا اورده ایم که به خودمان حق قضاوت درباره همه چیز را می دهیم؟!
مارال :: 10 شهریور 1387 3:13 بֽظֽ
اي كاش فرهنگ ما هم اين اجازه رو به ما مي داد كه در خانه هاي شيشه اي زندگي كنيم. پشت اين پرده هاي ضخيم پنهان نمي شديم و هر از گاهي كه پنجره اي لخت بود، سرك نكشيم در زندگي مردم
-----------
فرناز: یک کلام کاش حق انتخاب داشتیم.
شروين :: 10 شهریور 1387 2:46 بֽظֽ
|