برگشته است؛ وسط هزار کار و مشغله شغلی میان خاورمیانه چند روزی هم رفت ایران. می گفت بروم این کشور تو را ببینم که آنقدر دوستش داری هنوز.
دست هایش کیف بزرگش را زیر و رو می کنند، سرش پایین است و یک طره موهای بلوند تیره اش که تارموهای خاکستری هر روز بیشتر این سو و آن سویش پیدا می شوند ریخته است روی صورتش. با قاشق کوچک سفید، سیاهی قهوه داخل فنجان سفید را آرام هم می زنم؛ می گوید هیچ کجای دنیا این همه پلیس رنگ و وارنگ در خیابان ها ندیده بود. نیشخند تلخی می زند و همین طور که دست هایش کیف را زیر و رو می کند باز می گوید:" و وقتی من که به جرات هشتاد درصد کشورهای دنیا را دیده ام می گویم هیج کجا این اندازه پلیس وسط خیابان نیست، یعنی واقعن از این نظر تک هستید!" و می خندد باز...
یک پا را می گذارم روی میز ژاپنی شکل کوتاه وسط هال؛ زل می زنم به ناخن های پا... صدایش قاطی شرشر آب می آید... بلند بلند...می گوید در فرودگاه امام خمینی ماموری که باید پاسپورت را مهر می کرد پرسیده است هلندی هستی؟ وقتی گفته است بله، مرد نیشخند مسخره ای زده است و گفته خدا هدایتتان کند؛ هرچند که جهنمی هستید!! سرش را از لای در حمام بیرون می آورد، چشم هایش چهارطاق باز... می گوید:" ایرانی ها مردمان مهمان نوازی هستند. اینطوری اون وقت؟!" باز هم می خندد...
ساکتم؛ کمی غم...کمی بهت...کمی بیشتر شرمندگی و یک حرص پنهان خزنده سرد... چهار دعوا و بزن بزن در خیابان ها در عرض چهار روز... دانه های انگور را بیخودی فشار می دهم، قطره های آب انگور می چکد روی پیراهن سبزم... دارد از مهمانی در خانه پدر و مادر همکار ایرانی می گوید که دعوتش کرده اند و زن هایی که هی دولا و راست شده اند، هی پخته اند، چیده اند، جمع کرده اند، شسته اند و مردهایی که از اول تا آخر لم داده اند و خورده اند و ریخته اند و پاشیده اند... و از خودش که خجالت کشیده، معذب بوده و احساس مزخرف مردسالار عوضی بودن را چشیده است. و وقتی هم بلند شده است که کمک کند، چهار نفر بلند شده و او را نشانده اند که مرد که از این کارها نمی کند!
بالاخره جمله آخرش فرود می آید؛ وسط سرکه و روغن زیتون اضافه کردن به ظرف بزرگ سالاد... "تو تنها چیزی هستی که من درباره آن کشور دوست دارم، از کشورت خوشم نیامد.دوست ندارم باز به کشورت سفر کنم. خوشحالم که تو هم اینجایی."....
بغ کرده ام، منطق که سرشان نمی شود این حس ها. حالا هرچقدر هم عقل زور بزند که نظر شخصی او محترم است، کی گفته همه باید کشورت را دوست داشته باشند، مگر غیر این است که همه آنچه دیده حقیقت است و خود تو از همه بیشتر از ذره ذره اش شاکی و خشمگین، مگر بد است صداقت دارد و الکی تظاهر به چیزی و حسی نمی کند که ندارد.
حالا هرچقدر هم این عقل بیچاره زور بزند بی فایده است. بغ کرده ای و دل لامصب می خواهد که او هم دوست داشته باشد آنجا را... و درک کند چرا تو آن تکه را دوست داری ...بی فایده است. بغ کرده ای...کاری نمی شود کرد.
Permalink |
Comments 27
.::
نظرات خوانندگان
هنوز هم هی زرت و زرت می رم مهمونی
ایرانی
کانادایی
تو ایرانی هاش به پاهای مردا نیگا می کنم که رو همه و تکون تکون می خوره
و حرف های گنده گنده ای که از سیاست می زنن
و از شرایط اقتصادی می زنن
و از حقوق زنان می زنن
و از تو سینی های پر از چایی یا درینک های جورواجور که زن ها جلوشون می گیرن برمیدارن
و از میوه هایی که زن ها خریدن و شستن و چیدن و گذاشتن تو پیش دستی های جلوشون گازای گنده می زنن
و از شامی که زن ها پختن می خورن
و همه ظرفای کثیف رو می ذارن واسه زن ها
و چون فمنیست های مودبی هستن تشکر می کنن از همه زحمت ها
و تو کانادایی هاش به خنده های بی وقفه و از ته دل ملت به هر چیز الکی و غیر الکی نگاه می کنم
و به مردا که صاف می رن تو آشپزخونه و دم باربیکیو
و هیچ هم حرفای گنده مهم نمی زنن
و سالاد درست می کنن و ظرف می شورن
و با زن هاشون ماچ های آبدار رد و بدل می کنن
http://measer-pear.blogspot.com/
-----------
فرناز: مرسی لیلا جانم. چقدر بجا بود :*
لیلا :: 6 مهر 1387 8:28 بֽظֽ
ok, hatman avaz shode, man 1995 zwolle boodam baraye chand mah. badesham yek bar 2002 raftam. baghie safaram hame gozari boode. alan ham momkene ke too den bosch rahattar betoonam in chiza ro peida konam, mamoolan hollad ke miam ya den bosch hastam ya vassenar (khooneye doostam) khodam ham kheili doost daram ke zoodtar biam. agar beshe
-----------
فرناز: دن بوسخ را دوست دارم.شهر خوشگلی هست واقعن و به نظرم قشنگ ترین مرکز شهر را تو هلند داره :-)
Mahsheed :: 25 شهریور 1387 11:53 بֽظֽ
salam, yadame too zwolle nazdike masjede torka ye maghazeye irani bood ke noon barbari ham dasht. albate mazeye barbarie irano nemidad vali khoob bood. inja ham barbarie khoob peida kardam, biam hatman barat tazasho miaram. :-)
-----------
فرناز: من اینجا مسجد تا حالا ندیدم مهشید جان! دو تا مغازه ایرانی روبروی هم تو یکی از خیابان های اصلی شهر هستند که بربری ندارند :-(...واییییی مرسیییی. تو بیا، بی بربری هم عزیزی زیاد :-)
Mahsheed :: 25 شهریور 1387 11:32 بֽظֽ
u
----------
فرناز: ؟؟!
عزیز جان من هم کلی پز ایران را به دوستهای المانیم می دم. اما بهشون نهیب می زنم که اگه رفتین شوکه نشین! تفاوت فرهنگی از زمینه تا اسمان. البته برای شناخت عمیق باید مدت بیشتری در ایران ماند. شاید سریع هم نباید قضاوت کرد. البته فاکتور بدشانسی هم در مورد تو دخیل بوده .
sepide :: 25 شهریور 1387 1:18 بֽظֽ
Salam, pas chand roozi ham tanha boodi!!
ziad az in harfa delkhor nasho. bebin, Christmas break saale 2001 ba doostane amrikayeem raftam Iran, baradaram barashoon davatname dad ba koli dango fang visa gereftan. shab saate 1 ya 1/5 residim jelo khooneye madaram. gharar bood ke doostam pishe khodemoon bashan, kheili be ham nazdikim. Mikhastam ke manie haghighie zendegie irani ro too khooneye irani befahman, na too hotel. Kholase, dam dar dashtim chamedoon mibordim too ke ye mashine polis vaisad, faghat man va John biroon boodim. porsid in vaghte shab che ghalati mikonin inja? goftam hichi be khoda, alan residim. goft che ghabrestooni boodi ke alan rersidi, goftam foroodgah. Saeed, shoharam oomad biroon. goft, zood berin too ta pedaretoono dar naiavordam. manam goftam chashm, raftam too. John porsid chi migoft? goftam hichi, migoft agar chamedoonet sangine biam komak.
chandin jaye dige ham az in joor tarjome ha kardam baraye ham John ham Andreya, vali khob, be harhal khodam midoonam ke in raftaraye kheili zanande too iran pish miad. hala momkene ke yeki az dide feministi behesh negah kone, yeki ham az yek perspective dige.
Rasti, az ghazahaye iran chizi nagoft? khooneye ma ke yekr rooz ma ghaza dorost mikardim, yek rooz John, chon Andreya ahspazi nemikone. Jat khali, kheili khosh gozasht, joda az vaghtayee ke bayad biroon miraftim.
Rasti, John hanoozam mige irania kheili mehmoon navazan, hatta be adam hashish ham taarof mikonan. in etefagham roozi oftad ke ba baradare koochikam raft ski, too dizin yeki behesh hashish taarof karde bood.
-----------
فرناز: همممم مرسی که تجربه هایت را قسمت کردی مهشید جان. چرا غذاهای ایران را خیلی دوست داشته و برای من هم نان بربری سوغاتی اورده که منتها چون فریز نکرده بیات به دستم رسید :-))
Mahsheed :: 24 شهریور 1387 10:15 بֽظֽ
...سلام....... صرفنظر از محتوای پست...لطفا کامنتهایی که فضای نوشته ها را تهوع آور میکنه به احترام بقیه "کامنتگذاران" آپ نکن...خیلی بچه گانه است...من اگه بخوام یه حرفی به خود فرناز سیفی بزنم خب ایمیل می فرستم و میگم که چه مزخرفاتی دلم میخواد بلغور بکنم..... بعد هم فکر می کنم سوژه نوشته هات در نوع پیام یا تازگیش داره دچار یکنواختی میشه...من که میدونم خیلی مطالب پویا تر توی ذهنتون میاد و اتفاقا خیلی وقتها دچار هجوم مطالب بیشمار میشی...چرا نمی نویسین؟
------------
فرناز: درباره کامنت ها راستش حس می کنم گاهی انگار بد نیست این دری وری های ابلهانه را پابلیش کنم. شاید یک یاداوری برای خودم که چقدر فرهنگ درب و داغان فاشیستی فحاش در میان ما رواج دارد. اما درباره انتقادتون فکر می کنم.
درباره تکراری مطالب، این وبلاگ از همان اول جایی برای بالا و پایین های روحی من بوده است. هروقت چیزی در ذهنم پررنگ تر بوده است و روزمره بیشتر درگیرش بودم، اینجا هم حضور آن موضوع پررنگ تر شده است. این روزها هم مهاجرت و رابطه دو فرد با ملیت و زبان و فرهنگ مختلف و چپونپی تعامل روزمره شان در ذهنم رژه می رود. اتفاقن الان از روزهایی نیست که دچار هجوم مطالب بی شمار باشم :-)
فرجام کمانه :: 24 شهریور 1387 1:10 قֽظֽ
درک میکنم حست را کاملا. عقل ميگويد ما مسوول انسان بودن خودمان هستیم، و مفيد بودن برای ديگران، اما احساس ميگويد آن تکه از خاک دنيا و آنچه آنجا ميگذرد، از تو جداشدنی نيست. بدیها را که میشنوم، بغض ميکنم و افسوس ميخورم. حتما باید خیلی دردناک تر باشد وقتی از زبان عزيزت اين بديها را بشنوی. با اينکه ميدنی واقعيت است، اما قابل قبول نيست. مثل اين است که کسی از پدر و مادرت انتقاد کند، و تو با اينکه خودت واقعيت را ميدانی اما نميتوانی بپذيريش.
به اميد ديدار، به زودی!
----------
فرناز: چه مثالت گویا بود عزیزم. دقیقن انگار یکی ایراد بابا مامانت را بگوید و تو با این که می دانی آزرده می شوی و دوست ند اری این را بشنوی.
Pantea :: 23 شهریور 1387 8:57 بֽظֽ
در مورد سایر موارد حرفی نیست که بزنم. اما در مورد دیدن اون مردسالاری در خانواده ای که مهمانشان بوده، حرف دارم. من خودم یک دخترم و کاملا مخالف مردسالاری.
اما واقعیتی که توی خیلی از خانواده های ما وجود داره (حداقل توی خانواده من و خانواده های دور و بر من که دیده ام)، اینه که مرد هم در کار خونه کمک میکنه. در همچین مهمانی، اگر مدل خانواده من باشد، اینطوریه که پدرم تمام خریدها رو انجام میده (میوه و شیرینی و مواد لازم برای سالاد و اینها . . .) میاره، میوه ها رو میشوره و میچینه توی ظرف. سالاد هم درست میکنه. اگر خونه نیاز به نظافت داشته باشه، پدرم انجام میده. در مورد مواد غذا هم که گوشت و مرغ و اینها رو قبلا خودش گرفته و پاک کرده، همینطور نان. بنابرین در آماده سازی برای مهمانی کمتر از مادرم زحمت نمیکشه. بعد از رفتن مهمونها هم تقریبا بیشتر ظرفها رو جمع میکنه و میشوره. اما وقتی مهمون میاد، آره از جاش تکون نمیخوره و اگر کسی فقط اون قسمت رو ببینه، فکر میکنه که بله، ایشون تمام مدت پاش رو انداخته روی پاش و فقط زن خونه کار کرده، اما واقعیت چیز دیگری است.
من خودم حاضرم تمام مدت مهمانی، پذیرایی کنم و میز بچینم و دولاراست بشم و حتی ظرفهای مهمانی را بشورم ولی سر ظهر تابستون (مثلا) نرم بیرون چند کیلو میوه بگیرم و بکشم بیارم از پله ها بالا و نمیدونم جارو بکشم و از این کارها.
حالا نمیگم مرد اون خانواده ای که ایشون نزدشون مهمون بودن، اینطوری بوده یا نه، اما این چیزیه که توی خانواده ما و خانواده های دور و بری ما وجود داره و تا جایی که من عقلم قد میده به صرف اینکه مرد در زمان حضور مهمون از جاش تکون نخورده، نمیشه حکم داد که هیچ کاری توی خونه انجام نمیده و اون رو نماد بارز مردسالاری در جامعه دونست. گرچه خود این انجام ندادن کار در خانه جلوی دیگران (مهمان غریبه)، احتمالا از همون پیش زمینه مردسالاری میاد، یعنی اگر مرد در خانه کمک میکند، دیگران نباید ببینند و بدانند (این چیزیه که خیلی از زنان خانه حتی به شوهرانشان میگویند که جلوی مهمان بخصوص غریبه دست به سیاه و سفید نزن، چون احترامت برای اون افراد کم میشه و واقعتیه که هست) ولی بطور کلی با اینکه میدونم هنوز در بسیاری از خانواده ها (حتی تصیل کردگانشان)، مرد خیلی در کار خونه کمک نمیکنه، اما حرف اصلی من اینه که با دیدن فقط چند ساعت از مهمانی نمیشه نتیجه گرفت که مرد هیچ کاری نمیکنه!!
-------------
فرناز:من هم قبول دارم به صرف چندساعت دیدن نمی شود نتیجه گرفت که مرد هیچ کاری نمی کند. اما حق می دهم و خودم هم همیشه از این تصویر که مردها لم می دهند و زن ها دولا راست می شوند آزرده می شوم . این تصویر به هرحال برای عده ای آزاردهنده است و این حقیقت تلخ که مرد تکان نمی خورد- حتا اگر تمایل داشته باشد- تا دیگران فکر کنند خیلی آقا هست و زن ذلیل نیست و این مزخرفات رایج قضاوتی فرهنگ ما.
جام طلا :: 23 شهریور 1387 8:32 بֽظֽ
شاید اگه من بودم میگفتم بهش که چی :
لابد هلند شما بهشت برین است مثلن ؟!
البته امیدوارم نگی که چرا باز این اصل رو ول کرده و چسبیده به فرع !
----------
فرناز: هیچ کجا بهشت برین نیست. اما هلند آنها از ایران ما در خیلی زمینه ها اوضاع و نظم و زیبایی بهتری دارد.
حمید :: 23 شهریور 1387 5:49 بֽظֽ
farnaz joonam linkidamet to balatarin
http://balatarin.com/permlink/2008/9/12/1396143
-------------
فرناز: ممنون. اما تیتری که انتخاب کرده اید بسیار بد و در واقع افتضاح است!
پرستو اميري :: 23 شهریور 1387 0:24 قֽظֽ
من به این هایی که علی نوشته کاری ندارم ولی این که نوشته های تو توی این وبلاگ شدیدن خیال پردازانه و دروغ به نظر میان رو در موردش شک ندارم. داستان هایی که تعریف می کنی بعضی وقت ها علنن از سر خودنمایی و زائده ی تخیلاتت هستند. بقیه هم شک دارم متوجه اش نشده باشند.
این که ایران دچار عقب ماندگی فرهنگی و خیلی عقب ماندگی های دیگر است، صحیح! (این دروغ گویی و کنار نیامدن با «خود» هم یکی از همان مشکلات فرهنگی آدم هایی ست که در آن جامعه رشد کرده اند). طرفداری از ایران و فرهنگ ایرانی هم آخرین کاری ست که من بخواهم بکنم. اما این پروسه ی self othering که بعضی ایرانی هایی که یکی دو سال است از آن جا آمده اند با هم و جدیت در پیش می گیرند، باور کن که خیلی خنده دار است.
--------------
فرناز: هیچ فکر کرده اید کامنت از سر اخر اعتماد به نفس و این یقین صد و بیست درصدی شما هم خیلی خنده دار است؟:-)
julie :: 22 شهریور 1387 8:44 بֽظֽ
سلام فرناز جونم :
من و تو در یک چیز اشتراک داریم و آن تفاوت سنی با پارتنر هایمان است. ولی با این فرق که برای من ایرانی الاصل است و هر وقت می آید پیشم کلی شاکی است از همه چیز این مملکت !دوست ندارم این را بگویم اما می ترسم از روزی که به خاطر این مملکت دیگر من را هم دوست نداشته باشد می دانم که دارم مزخرف می گویم اما این هم یکی از ترس های زنانه ام است که نمی دانم چرا بعضی اوقات این قدر آزارم می دهد ! اما فکر کنم راست می گوید دوستتان چرا که این روزها من هم حتی برای خرید کردن از ترس بعضی اوقات منصرف میشوم.یادت باشد که تو ونوشته هایت امیدی است بر تمام نا امیدی هایم چرا که تو نیز افکار درون و بیرونت در این فضا با مال من یکی است!
-------------
فرناز: یاسمن جان! به نظرم اصلن دلیل منطقی نمیاد کسی دیگری را به خاطر مملکتش دوست نداشته باشد! هرچند می دانم که این امر گاه اتفاق می افتد. خوشحالم که این نوشته ها در این زمینه حرف شما هم هست :-)
yasaman :: 22 شهریور 1387 6:38 بֽظֽ
تو که وضع خرابت آوازه وبلاگستان است و خیلی ها هم از شب های خوشی که با تو داشته اند می گویند! چون پولی بابت همخوابگی ها نگرفته ای احساس می کنی که می توانی خودت را روشنفکر هم جا بزنی؟ حداقل از من و ادبیات من خرده نگیر که هرکس نداند من به خوبی می دانم که چه اندازه از تحقیر جنسی و جنسیتی لذت می بری
------------
فرناز: آخی! این هم که قرص هایش را پشت و رو خورده باز!
ali :: 22 شهریور 1387 3:42 بֽظֽ
واقعن زندگی اینجا خیلی سخت شده به قول دوستی می گفت تو این شرایط اگر آدم بتونه روانش رو سالم نگه داره خیلی هنر به خدج داده !
------------
فرناز: خیلی این کار سخته و من حق می دهم که روان آدم درب و داغون باشد والا!
اعظم :: 22 شهریور 1387 3:19 بֽظֽ
دلت رو درک میکنم عزیزم
-----------
فرناز: مرسی از همدردی :-)
شکیلا :: 22 شهریور 1387 2:49 بֽظֽ
>>یک دوست هلندی دارم که ایرانشناسی می خواند و عاشق >>سینه چاک ایران هست. هرسال هم می رود ایران. امسال که >>برگشت گفت نه دیگه خودم فعلن به ایران سفر می کنم، نه به >>کسی توصیه می کنم که به ایران سفر کند. وقتی اون این حرف >>را بزند یعنی اوضاع جدی بدجور افتضاح است
متاسفانه در چند سال اخیر یک افت فرهنگی وحشتناک داشته ایم که حتی ادبیات مردم در خیابان ها هم تغییر کرده. پسردایی ام زاده کانادا است که مدام به ایران می آمد اما دو سال اخیر را به دلیل مشکلات کاری نتوانسته بود به ایران بیاید و الان یک هفته است به ایران آمده هنوز در بهت است و مدام می گوید این مردم خیلی عوض شده اند...باور کن جرات ندارد که از خانه بیرون برود و می گویند احساس امنیت ندارم و حس می کنم وسط آدم خوارها قرار گرفته ام.
وقتی در بالاترین سطوح حکومت با افت شدید فرهنگی مواجهیم طبیعی است که در پایین ترین لایه ها هم شاهد این مساله باشیم.
------------
فرناز: دردناکه آرش...دردناک...
آرش :: 22 شهریور 1387 2:43 بֽظֽ
I think that even if you were from Switzerland, he couldn't have understood in 4 days what you came to love about it in a life time. One can never tell what people love about their country from his own perspective on the most outer layer of the society. I followed the blog of an American woman who lived in Iran for 3 years (www.viewfromiran.blogspot.com) she had same sort of feelings about Iran at the beginning but after a year or so she began to see what was beneath the harsh appearance and as she herself expressed, she loved it.
------------
Farnaz: I agree with you Azadeh jan that no one can understand why someone loves somewhere in such a short time. But at least he/she would not become such surprised that asked who you love it so much? Why?!!!
azadeh :: 22 شهریور 1387 1:32 بֽظֽ
فرناز جانم نوشته ات را که خوندم آمدم در مورد بعضی برخوردهای نامناسب حالا چه توسط ماموران فرودگاه ها و چه مردم عادی نسبت به خارجی ها (مخصوصا ما ایرانی ها) درسایر کشورها بنویسم که دیدم در کامنت ها خودت و سایر دوستان بهش اشاره کرده اید . اما حتی همان فرانسه هم که اکثرمان خاطره های ناخوشایندی از برخوردهای ناسیونالیستی حداقل در مورد زبان ازش داریم کم نیستند آدم هایی که کاملا متفاوت با کلیشه های ذهنی ما عمل می کنند . در مورد حس ناخوشایند دوستت نسبت به ایران متاسف شدم هر چند در مورد آن شاید کاری از دست کسی برنیاد اما مطمئن هستم اگر حداقل برای بار اول با خودت و در کنارتو چنین سفری داشت احتمال این که به چنین نتیجه ای برسه کمتر بود . البته در مورد این که در دو سه سال گذشته به یمن حضور پرزیدنت محبوب(!) اوضاع لااقل از لحاظ نمود بیرونی خیلی بدتر شده باهات موافقم و اما در مورد فرهنگ حاکم بر روابط فردی و خانوادگی دست بر دلم نذار که خونه ! :دی پارتنر من دورگه ایرانی اروپایی هستش و البته بیشتر از دوسوم عمر چهل و یک ساله اش را در امریکا گذرانده . در حادثه سپتامبر یازده همسرش را از دست داده و بعد از آن به خاطر دو پسرکوچکش که اون وقت خیلی کوچک بودن و برای بودن در کنار خانواده راهی ایران شده . هر چند در تمام این سال ها از نظر کاری به قول معروف یک پاش این طرف و یک پاش اون طرف هستش اما همیشه ابراز علاقه زیادی به ایران می کرد و علیرغم این که دیر یا زود پسرها را راهی همان طرف خواهد کرد اما برنامه خودمان این بود که این جا باشیم اما این چند وقت اخیر به قول خودش اگر قرار باشه اوضاع همچنان در همین مسیر فعلی جلو بره وسوسه کندن و رفتن حداقل به شکل ییلاق و قشلاق (!) گاهی بدجور به جان مان میفته . جدای از مسائل بیرونی و اجتماعی گسترده تر این داستان مردسالاری حاکم بر روابط خانوادگی برای او هم آزاردهنده هستش : "زن هایی که هی دولا و راست شده اند، هی پخته اند، چیده اند، جمع کرده اند، شسته اند و مردهایی که از اول تا آخر لم داده اند و خورده اند و ریخته اند و پاشیده اند..." اوایل درک این رفتارها براش خیلی سخت تر بود حالا دیدن این مدل رفتارها به قول خودش کمی عادی شده اما عجیب تر این که درک رفتار "او" هم در جمع برای دیگران عجیبه ! و بعضی از دوستان هم که خیلی لطف دارند باهاش شوخی می کنند که : این جا ایرانه و به این رفتارهایی که تو انجام میدی در این جا میگن "زن ذلیلی" ! حالا تازه خوش شانسی ما اینه که بخش اعظم دوستانی که باهاشون رفت و آمد می کنیم نسبتا آدم های غیر سنتی هم هستند یا حداقل اینگونه ادعا می کنند . اما دیدن رفتاری مبتنی بر برابری مابین زن و مرد پای عمل که می رسه براشون چندان پذیرفته شده نیست . وای به حال اکثریت که ریشه های مردسالاری تا عمق وجودشان ریشه دوانده است .
------------
فرناز من هم فکر می کنم اگر با من به ایران رفته بود تجربه خوشایندتری داشت. درباره رفتارهای مردسالار هم که باز دست به دلم نگذار لیلا جان که خون خونه... هیچ چیزی بیشتر از همین رفتارهای روزمره تا خرخره مردسالار نرمال شده من را آزار نمی داد و نمی دهد...
لیلا :: 22 شهریور 1387 1:13 بֽظֽ
هر کس این یک سال اخیر رفته ایران به شدت تو ذوقش خورده حتی مایی که ایرانی هستیم و یکی دوسالی بیشتر نیست که نبودیم برای ما هم عجیبه ظاهرا.میدونی یکی از تفاوتهای فاحش جوامع غربی با جامعه ما فرهنگ برخورد عمومی که بهشون از بچه گی تزریق شده و ما خیلی مونده تا به حقوق اجتماعی هم احترام بگذاریم کیه که بخواد آموزش بده؟
-----------
فرناز: این یکی دوسال اخیر انگار با سرعت نور دنده عقب رفتیم!
dordaneh :: 22 شهریور 1387 0:55 بֽظֽ
بستگي به نوع نگاه كردن داره. من هم خيلي از اين نگران بودم كه شوهر نه چندان موخرمايي فرانسوي از ايران خوشش نياد. اما بار اولي كه ايران اومد در كمال تعجب من فقط زيباييهاش رو ديد و سعي كرد از پس پرده ها، محبت و شوق مردم رو ببينه. هرگز و هرگز حتي يك كلمه از چيزهاي منفي كه حتي اعصاب هر ايراني رو خورد مي كنه، حرفي نزد. هرگز كلمه اي از اين كه مردم خشنند، خيابانها كثيف و خانه ها ناساز و كشور جهان سومي است حرفي نزد. مطمئنم سعي كرد حتي اونا رو نبينه، بلكه درك كنه چرا اين قطعه زمين براي من اينقدر عزيزه. زيباييهاي اصفهان رو ديد اما كلمه اي از اين كه چرا پيشخدمت با بداخلاقي منتظر مي ايسته تا انعام بگيره، چرا هتلها مثل فرانسه يا بقيه كشورهاي پيشرفته دنيا تميز نيستند، حرف نزد. اين براي مقايسه نبود فقط براي اين بود كه بگم مي شه جور ديگه هم ديد. حالت رو خوب مي فهمم و فكر مي كنم اگر من به جاي تو بودم چه حالي داشتم.
-------------
فرناز: حال خوبی نیست...
حقوقدان پاریسی :: 22 شهریور 1387 0:38 بֽظֽ
نمي دانم چه بگويم شايد اصلا درست نباشد خودمان را با ديگران مقايسه كنيم شايد جاهاي ديگري توي اين دنيا باشه وضعيتشون خيلي بدتر از ماست.ولي اون ناهاري كه پيش اون خونواده ايراني خورده منو بيشتر از همه ناراحت كرد مرد سالاري واقعي!
-------------
فرناز:مسلمن جاهایی با وضعیت بدتر از ما هم در دنیا هست. اما خب وضع فرهنگی ماهم بدجور خرابه :-(
دوردست :: 22 شهریور 1387 0:32 بֽظֽ
مزخرفاتي چند از زور غربت و بي كسي . روايت راست يا دروغ مسافر خيالي يا واقعي از مسايلي كه هيچ ربطي به اصالت يك ملت ندارد. انفعال ازبي عرضگي خودت كه نتوانستي مساله ساده فرهنگ ملتها را بازگو كني و او كه نتوانست يا نخواست بفهمد.
نفهمي مامور پاسپورت راست يا دروغ !كه در همه جاي دنيا هست، سنت ها وفرهنگ يك جامعه كه به تعداد جوامع ني باشد ، دعواي خياباني كه در غربتستان بيشتر است و .... سبب انفعال تو و توها شده است . اگر نميتواني دفاع كني بيخود مزخرف نباف و از ايراني بودن دم نزن .
------------
فرناز: آره! تو با این ادبیات بسیار زیبا و فحش هایت الحق که نمونه خوبی برای معرفی اصالت ایرانی هستی!! آفتاب آمد دلیل آفتاب!!
ali :: 22 شهریور 1387 2:51 قֽظֽ
ما که توی ایران هستیم، مدام درگیر این تصویر بقیه از خودمون هستیم.حالا شما که اونطورف هستین و هم خونه یا دوست خارجی هم دارین که مستقیم درباره ی کشورمون دید منفی داشته باشه، تحملش سخت تره...
همه ی این احساست رو درک کردم.
متاسفم برای اینکه قربانی این هستیم که با سیاست و رفتار دولت، شناخته بشیم.
هرچند این بی انصافیه واقعا.کاشکی خارجی هایی که دوست ایرانی دارن می دیدن که دوستشون چقدر متفاوته با تصویر ایران.اونوقت فکر می کردن از این ها هم توی ایران هست...همش اون چیزی نیست که اونا می بینن...
به هرحال متاسفم.ناراحت شدم از خوندن این پست.
--------------
فرناز: بهاره جان! اتفاقن به نظرم مساله فقط دولت نیست. اینکه مردم تو خیابات مدام با هم بزن بزن می کنند بحث دولت نیست. اینکه خانواده ها تا خرخره مردسالارند و مردها لم می دهند که زن ها سرویس بدهند بحث فرهنگ ما هست که همیشه خدا همین بوده! درد هم همینه که دولت را با مردم قاطی نمی کند و از مردم شوکه شده :-( و کاملن موافقم که این ها همه تصویر ایران نیست و بسیار موارد خوب و مثبت دیگه هم دارد که انگار دارد لابلای این صحنه های تخ روزمره رنگ می بازد :-(
بهاره :: 22 شهریور 1387 2:21 قֽظֽ
تمام حس هات رو درک می کنم. مو خرمایی طرف من ایران نرفته اما خبرهای ایران رو زیاد می خونه. عکس العمل هاش عین اینهایی که گفتی نباشه خیلی شبیهشونه. منم اوائل و حتی گاهی حالا خیلی آزرده می شدم. اما بعد که بیشتر باهاشون قاطی شدم بیشتر و بیشتر لایه های فرهنگیشون برام روشن می شه. که در عین ظاهر شیکشون گاهی خیلی هم با ما متفاوت نیستن. بذار چند تا مثال برات بگم یه دوست سوئیسی دارم. بیست و یک سالشه. مادرش ازدواج می کنه که از سیستم مرد سالاری خانواده ش بیرون بیاد و بتونه بره دانشگاه! وقتی این قضیه رو تعریف می کرد برای دیگر دوست های اروپاییش بسیار عادی بود که همچین خانواده هایی هنوز وجود دارند. یه دوست بلژیکی دارم. پسر ساده و یکرنگیه.. باهام که صمیمی شد از مشکل جنسییش برام گفت که هنوز ویرجینه. چون مشکل نعوذ داره. چون پدر و مادر پزشکش شدیدا کاتولیک مذهبی هستن و از بچه گی از فکر به سکس و رابطه جنسی و داشتن دوست دختر احساس گناه می کرده و حالا این مسئله براش تبدیل به یه مسئله روانی شده. اینکه ما با اروپایی ها اختلاف فرهنگی داریم بدیهیه. و اینکه فرهنگ ما به دلیل زوری قاطی شدن با مذهب روز به روز پایین تر می ره هم معلومه. اما فکر می کنم این آشفتگی اجتماعی و فرهنگی امروز ایران فقط مختص ایران نیست و همه جامعه ها اگه حالا در حال تجربه کردنش نباشن قبل از بودن و بعضی شون هم بعدها گرفتارش می شن. راستش منم از خیلی از اتفاقاتی که تو کشورم می افته شرمگین و غمگین و خشمگین می شم. ولی دلیل نمی بینم برای کسی غیرایرانی چیزی رو توجیه و تفسیر کنم. من یک ایرانی هستم و ایران رو دوست دارم و به خیلی از دوست داشتنی های اون کشور با تمام وجودم احترام می ذارم و این احترامم ربطی به احساسات و این حرف ها نداره. فکر می کنم کسی که برای من و شخصیتم احترام قائله به دوست داشتنی هام هم احترام می ذاره و سعی خودش رو می کنه که درک کنه و ببینه اونچه که من دوست دارم. ببخش اگه پرگویی کردم. آخه حرف دل منو زدی..
------------
فرناز: راستش نگین من اصلن این شرمندگی از ملیت را نمی فهمم! واسه چی باید شرمنده باشی؟ احمدی نژاد بی شعوره به من چه؟! افتخار به ملیت را هم نمی فهمم. آدم ها هرکدام یک جایی بالاخره به دنیا میاند، نه افتخار داره ونه شرمندگی! کاملن هم باهات موافقم که همه کشورهای هرکدام به نوعی ایرادهای فرهنگی دارند و صد البته هرفردی مشکلات شخصی رفتاری هم ممکنه داشته باشد. منطقم هم خوب این را می داند که اساسن انتظار بیخودی هست که توقع داشته باشی دیگری هم چیزی که تو دوست داری و تجربه کردی و در آن زیستی را دوست داشته باشد. اما دل هست دیگه...ساز خودش را می زند :-)
نگین :: 22 شهریور 1387 0:26 قֽظֽ
خیلی هم دوستتون بد شانس نبوده، والا منم که اخیرا رفته بودم دبی، اون آقایی که پاسپورتمو مهر میزد، وقتی فهمید ایرانی هستم یه پوزخند شیک تحویلم داد، اصولا همه جای دنیا همینطور هست، یعنی آدمهایی هستند که فکر میکنن خدا اونا رو با یه دقت دیگه ای آفریده، واسه همینه که به بقیه با نگاه تحقیر آمیزی نگاه میکنن، بعد هم باید بگم که به نظر من خیلی از جاهای دنیا هست که وقتی میری کلی میخوره تو ذوق آدم، به خصوص جاهایی که میری جاهایی باشن که با یه انتظار خاصی بهشون سفر میکنی، مثل همین اتفاقی که برای دوستتون افتاده، به عنوان مثل اکثر کسانی که به فرانسه سفر میکنن، معتقد هستند که کشور خیلی قشنگی هست ولی امان از اخلاق و رفتار آدماش، گمونم یه سفر باید خودت ببریش اونجاهایی که دوست داری و دور و بر آدمهایی که خودتو دوست دارن تا بعد گرمی و لطف اون آدمها شامل حال خودش هم بشه، تا دقیقا متوجه بشه که چرا با وجود همه پلیس های رنگارنگی که تو خیابون ها هستند، و بقیه بدی هایی که به چشمش اومده تو و خیلی های دیگه ایران رو دوست دارن
-----------
فرناز: درباره فرانسه کاملن موافقم. به نظرم اصلن رفتار با توریست بلد نیستند و آن اصرار متعصبانه برای فرانسه حرف زدن و اصر ار که همه عالم هم باید این زبان را بلد باشند هم جدی حوصله بر هست. با این هم موافقم که اصولن سفر با کسی که اهل آن کشور و شهر هست و سوراخ و سنبه ها و لذت هایش را بلد است یک تجربه کاملن متفاوتی است. درباره دوبی هم من چون بابا مامانم انجا هم خانه ای دارند زیاد به آنجا می روم. دفعه آخر طرف به من میگه شماره تلفن بابایت را بده زنگ بزنیم چک کنیم! می پرسم چی چی را چک کنی؟ میگه خب اینجا کلی دختر ایرانی خراب هست! چک کنیم واقعن خانواده تو اینجا هستند!!! فکم پایین امده بود، فقط یادمه چشم هایم را بستم و شروع کردم هوار زدن سر مردک الدنگ! دیگه وقتی تهدید کردم که ازش شکایت می کنم و ال می کنم و بل می کنم خفه شد و یک عذرخواهی خشک و حالی کرد و پاسپورت را مهر کرد!! همممم....
Paris :: 22 شهریور 1387 0:20 قֽظֽ
راست گفته... منم مدتهاست دیگه اینجا رو دوست ندارم...
به قول پویان تنها نکتهی مثبت و باارزش اینجا محیطهای خصوصی خودمونه... اونم خیلی گزینشی... وگرنه محیطهای عمومی اینجا دیگه قابل تحمل نیست...
پلیسها...آدمهایی که همش در حال حمله به همن... محیطهای اداری فاسد و هزار تا چیز نفرتانگیز دیگه ... همه چیز اینجا افتضاحه. خیلی هم افتضاح. آدم دلش خوشه به دوستای خوبش و خانوادهاش... دوستا هم که همه یکی یکی دارن میرن... :(
------------
فرناز: یک دوست هلندی دارم که ایرانشناسی می خواند و عاشق سینه چاک ایران هست. هرسال هم می رود ایران. امسال که برگشت گفت نه دیگه خودم فعلن به ایران سفر می کنم، نه به کسی توصیه می کنم که به ایران سفر کند. وقتی اون این حرف را بزند یعنی اوضاع جدی بدجور افتضاح است :-(
سیما :: 22 شهریور 1387 0:11 قֽظֽ
هی ...
فقط می تونم با این جمله به خودم امید بدم: "دوست شما یه خورده بد شانس بوده!"
----------
فرناز: یک دوست دیگری هم امروز همین را گفت. اما از طرفی همه اینها هم واقعیت های به وفور هستند دیگه :-(
پنگوئن :: 21 شهریور 1387 11:35 بֽظֽ
|
|