 |
| |
چهارشنبه ۲۸ آذر ۸۶ |
مرثیه ای گو! |
 |
|
خواب های درهم و آشفته شبانه همه این روزها در چیزکی با هم مشترک هستند، همنوایی غریب وقایع بی ربط به هم و آدم های بی ربط به هم در بی ربط ترین نقطه ممکن با بی ربط ترین... ادامه ...
Permalink |
Comments 7
|
| |
دوشنبه ۲۶ آذر ۸۶ |
لحظه ها می گذرد... |
 |
|
دیشب باز بی خوابی که به سرم زد، هزار بار از این دنده به آن دنده که شدم، سیزده پله را پایین آمدم. دستم را دراز کردم و در نور اندک تنها چراغی که روشن کرده بودم، کتاب کم حجم... ادامه ...
Permalink |
Comments 21
|
| |
چهارشنبه ۲۱ آذر ۸۶ |
در آستانه بیست و پنج سالگی... |
 |
|
در آستانه بیست و پنج سالگی ام. از آذرماه قبلی تا همین آذرماهی که در آن هستیم بدترین سال زندگی ام را تجربه کرده ام... تعداد روزهای پر از غم، تنهایی، ناامیدی، حس عذاب وجدان و اشتباه کردن در یک... ادامه ...
Permalink |
Comments 36
|
| |
پنجشنبه ۱۵ آذر ۸۶ |
بی هیچ تقصیر و انتخاب... |
 |
|
چقدر "مار" و "پونه" در ذهن من همیشه در حال رژه و عرض اندام هستند...و همان ضرب المثل معروف که این دو کلمه، کلید واژه هایش هستند تکرار و تکرار می شوند... از موش آزمایشگاهی بودن متنفرم ... بچه اول... ادامه ...
Permalink
|
| |
سه شنبه ۶ آذر ۸۶ |
از مجموعه دلتنگی ها |
 |
|
فکر می کنم آن خوش بینی ذاتی و هیجان تو و آن بدبینی ته ذهن و احتیاط من ترکیب خوبی بود مریم... وقتی هیجان زده چشمان دوست داشتنی ات برق می زد و فکر یک فیل هوا کردن تازه به... ادامه ...
Permalink
|
| |
یکشنبه ۴ آذر ۸۶ |
قصه پله ها... |
 |
|
ذهن من در مارپیچ پله ها تاب می خورد... با مریم، دوان دوان از پله های مترو ایستگاه میرداماد پایین می رویم...سرخوشیم... با مریم از پله های ایستگاه نواب یا هفت تیر بالا می رویم...وراجی می کنیم با هم... ذهن... ادامه ...
Permalink |
Comments 12
|
|
 |