<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/rss2full.xsl" type="text/xsl" media="screen"?><?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css" type="text/css" media="screen"?><rss xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
    <channel>
        <title>امشاسپندان | Amshaspandan</title>
        <link>http://farnaaz.org/</link>
        <description />
        <language>en</language>
        <copyright>Copyright 1387</copyright>
        <lastBuildDate>۲ شنبه, 06 آبانماه 1387 18:41:41 +0330</lastBuildDate>
        <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
        <docs>http://www.rssboard.org/rss-specification</docs>
                <atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/amshaspandan" type="application/rss+xml" /><item>
            <title>توضیحات ضروری داور درباره مسابقه وبلاگی دویچه وله </title>
            <description>&lt;p&gt;خب از امروز رای گیری عمومی مسابقه بین المللی وبلاگی دویچه وله شروع شد. از آنجایی که من به شیوه داوری مسابقه کماکان انتقاداتی دارم، امسال در حیطه اختیارات داوری خود شیوه ای را به کار گرفتم که به نظرم شیوه مفید و مشارکتی  بود. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقتی دوستان دویچه وله از من خواستند تا امسال نیز داوری بخش فارسی مسابقه را برعهده بگیرم، به تمام کاندیداهای فارسی زبان سال گذشته مسابقه در بخش های مختلف ایمیل زدم. &lt;a href="http://farnaaz.org/archives/003583.html"&gt;معیارهای &lt;/a&gt;سال گذشته خود را برای آنها بار دیگر نوشتم و از آنها خواستم درباره این معیارهای نظر دهند و پیشنهادها و انتقادهای خود درباره این معیارها را برای همه این جمع بنویسند تا درباره آنها گفتگو کنیم. و از دوستان خواستم تا برای هر بخش کاندیدهای مورد نظر خود و دلایل آن را بنویسند تا بتوانیم در ایمیل درباره انها بحث کنیم و تصمیم بگیریم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;عده ای از دوستان لطف کرده و به این ایمیل من پاسخ دادند و نظرات خود را مطرح کردند که در انتخاب کاندیدهای امسال از نظرات آنها بسیار استفاده کردم. یکی از دوستان اعلام کرد که چون از این مسابقه خوشش نمی آید و به شیوه هایش  انتقاد ریشه ای دارد مایل به شرکت در این گفتگو نیستند. دو سه نفر از دوستان هم اصلن جواب ایمیل را ندادند! &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تعدادی از کاندیداها پیشنهاد دوستان بود. برای مثال من با وبلاگ «آقا اجازه» آشنا نبودم و وقتی یکی از دوستان ایشان را پیشنهاد داد چند ماه از آرشیو این وبلاگ را خواندم و بسیار تحت تاثیر نوشته های جذاب و موشکافانه این وبلاگ قرار گرفتم. هر دو کاندید پادکست پیشنهاد دوستان بود که آنها را گوش کرده و برای مسابقه با توجه به معیارها و شناختی که از فضای داوری آن دارم مناسب دانستم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاندید کردن  وب سایت«تغییر برای برابری» پیشنهاد من بود که دوستان بلافاصه با این پیشنهاد موافقت کردند و یکی از دوستان به درستی اشاره کرد که این وب سایت بیش از هر سایت دیگری در فضای فارسی نیز فیلتر شده و اعضایش فشار و آزار را تجربه کرده اند و بیش از هر سایتی شایسته جایزه گزارشگران بدون مرز هستند. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تجربه داوری سال قبل برای انتخاب کاندید این دوره برای من بسیار مفید بود. برای مثال سال قبل در بحث های داوری برای انتخاب بهترین وبلاگ متوجه شدم آنچه بیش از هرچیز توجه داوری را جلب می کند نه مولتی مدیا بودن یا مرتب به روز شدن یا نثر حرفه ایی بلکه خاص بودن آن وبلاگ است. وبلاگی که داستانی منحصر به فرد داشته باشد. به همین دلیل فکر می کنم انتخاب وبلاگ خوب «دیرتش باد» کاندید بسیار مناسبی برای این بخش است و شانس خوبی دارد که توجه هیئت داوران را جلب کند. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چه سال گذشته و چه امسال سعی کردم کاندید تکراری نداشته باشیم. تنها مورد استثنا تلویزیون اینترنتی «ببین» است. من و دوستان کاندیدای معتبر دیگری در فضای وبلاگستان فارسی سراغ نداشتیم...ضمن اینکه این ویدیو بلاگ کیفیت حرفه ای واقعن مناسبی دارد و سال قبل نیز در رای گیری داوران دوم شد و اختلاف رای آن با برنده این بخش بسیار ناچیز بود. بنابراین این بخش تنها بخشی است که کاندید آن قبلن نیز در این مسابقه کاندید بوده است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مثل سال قبل سعی کردم در انتخاب وبلاگ سیاسی به افرادی که در ایران با نام حقیقی می نویسند توجه بیشتری شود و همین طور سعی کردم نوعی توازن جنسیتی در انخاب کاندیداها نیز رعایت شود. عده ای سال قبل انتقاد داشتند که به وبلاگ شخصی نویس توجه نشده است...امسال سعی کردم به این موضوع هم توجه شود. همچنین امسال به موضوع کاندید وبلاگی که نویسنده آن افغان باشد نیز توجه کردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من از همه دوستانی که وقت گذاشتند و درباره معیارها نظر دادند و کاندیدا برای بخش های مختلف پیشنهاد دادند بسیار ممنون هستم. شخصن از شیوه جمعی تری که امسال در انتخاب کاندید اعمال کردم راضی هستم و سعی خودم را  کرده ام تا گروه ها و طیف های مختلفی را کاندید کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
کاندید بهترین وبلاگ:&lt;a href="http://dayyertashbad.blogfa.com/"&gt; دیرتش باد&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاندید بهترین پادکست:&lt;a href="http://www.radiocp.com/"&gt; رادیو کالج پارک&lt;/a&gt; - &lt;a href="http://shakh.wordpress.com/"&gt;آق فری و شرکا&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاندید بهترین ویدیو بلاگ:&lt;a href="http://bebin.tv"&gt; ببین تی وی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاندید جایزه ویژه گزارشگران بدون مرز: &lt;a href="http://www.4equality.info/"&gt;وب سایت تغییر برای برابری&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاندید بلاگ ورست:&lt;a href="http://misteroof.blogspot.com/"&gt; دنیای کوچک آقای اوف&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کاندید بهترین وبلاگ فارسی:  &lt;a href="http://smto.ir"&gt;بر ساحل سلامت&lt;/a&gt; - &lt;a href="http://osyan.net"&gt;عصیان&lt;/a&gt; - &lt;a href="http://ayande.ir"&gt;آینده&lt;/a&gt; - &lt;a href="http://aghaejaze.wordpress.com/"&gt;آقا اجازه&lt;/a&gt; -&lt;a href="http://freelanceronline.blogspot.com"&gt; آزادنویس&lt;/a&gt; -&lt;a href="http://violet.special.ir"&gt; من و ام اس&lt;/a&gt; - &lt;a href="http://qolang.blogspot.com"&gt;لابراتوار کلنگ&lt;/a&gt; -&lt;a href="http://ellize.blogspot.com/"&gt; الیزه&lt;/a&gt; -&lt;a href="http://afghannevesht.blogspot.com"&gt; گفتنی ها&lt;/a&gt; -&lt;a href="http://pagard.ayene.com"&gt; پاگرد&lt;/a&gt; -&lt;a href="http://sainttouka.blogfa.com"&gt; توکای مقدس&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.thebobs.com/index.php?l=fa&amp;s=1155503109924847OMDFOOVR-NONE"&gt;در این صفحه می توانید به وبلاگ های منتخب خود رای دهید&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~4/433865828" height="1" width="1"/&gt;</description>
            <link>http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~3/433865828/004062.html</link>
            <guid isPermaLink="false">http://farnaaz.org/archives/004062.html</guid>
            
            
            <pubDate>۲ شنبه, 06 آبانماه 1387 18:41:41 +0330</pubDate>
        <feedburner:origLink>http://farnaaz.org/archives/004062.html</feedburner:origLink></item>
                <item>
            <title>----</title>
            <description>&lt;p&gt;امروز داشتند در اتاق روبرو می خندیدند. دو همکاری را می گویم که یکی هلندی است و دیگری کانادایی. هلندی ها قریب به اتفاق تن صدای بالایی دارند و عادت دارند با صدای بلند حرف می زنند. این کانادایی هم لابد به واسطه حضور شانزده ساله در هلند یا شاید هم استعداد ذاتی خود(!) در تن صدای بالا یک سور زده است به هلندی ها. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرم گرم ویرایش متنی بود که برای برنامه ام نوشته ام؛ یکهو از وسط صدای خنده ها که بلند بلند چیزی را می خواندند کلمه "ایران" و "ساندویچ" به گوشم خورد. بعله! قضیه همان ساندویچ کذایی هزار و پانصد متری و هجوم ملت همیشه در صحنه برای بلعیدن بود. کانادایی وسط خنده ها می گفت حالا رکورد درازترین ساندویچ دنیا به چه دردی می خورد اصلن؟ هلندی وسط قهقهه می گفت همش را خوردند، صبر نکردند اندازه بگیرند.آشپزهای بدبخت را بگو. کانادایی بیشتر می خندید که باید پلیس می گذاشتند. پلیس فشن که دارند، چرا پلیس ساندویچ نه؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وسط خنده ها یکهو ساکت شدند. سنگینی دونگاه را از اتاق روبرو حس می کردم، خودم را مشغول سروکله زدن با متنم نشان دادم. دیگر صدای خنده ای نیامد. دو سه دقیقه بعد هلندی تکیه داده به در اتاقم پرسید دارد می رود قهوه بیاورد. برای من هم می تواند قهوه بیارد؟ از آن دسته همکارانی نیست که به دیگران هم پیشنهاد بدهد تا برای آنها هم قهوه و چای بیاورد. این پیشنهاد دو سه دقیقه بعد از خنده هایشان، مثلن دلجویی گل درشتی بود که اگر من ناراحت شده ام از دل من درآورده باشد. می خواستم بگویم ببین! به این طنزهای تلخ هم می شود خندید، هم می شود گریه کرد. می فهمم برای تو که ایران برایت فقط یک کشور دور است در نقشه جهان با یک حکومت دیکتاتور و بمب اتم و زن های قدکوتاه خوشگل، ور خنده دار این موضوع است که به چشم می آید. تو حق داری بخندی، فقط تو را جان خودت دیگه انقدر بلند نشو بیا گل درشت دلجویی. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به جایش بی اینکه سرم را بلند کنم گفتم هممم آره... یک کاپوچینو لطفن!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پ.ن: من به علت مشغله بسیار زیاد وقت خواب درست حسابی هم ندارم! با عرض معذرت یک مدت نمی رسم زیر همه کامنت ها جواب بنویسم.&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~4/429896995" height="1" width="1"/&gt;</description>
            <link>http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~3/429896995/004056.html</link>
            <guid isPermaLink="false">http://farnaaz.org/archives/004056.html</guid>
            
            
            <pubDate>۵ شنبه, 02 آبانماه 1387 21:15:04 +0330</pubDate>
        <feedburner:origLink>http://farnaaz.org/archives/004056.html</feedburner:origLink></item>
                <item>
            <title>توالت هایی متفاوت</title>
            <description>&lt;p&gt;اگر زبان کشوری را که به آن سفر می کنی هم ندانی، علایم قراردادی بین المللی به دادت می رسد که راه به سمت فرودگاه یا رستوران یا توالت و غیره را پیدا کنی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اگر قصد سفر به تایلند را دارید، شاید تا چندوقت دیگر اگر قصد رفتن به توالت را داشته باشی به جای دو در، سه در ببینی و کنار علامت زن و مرد نصب شده روی در توالت ها، علامت زیر را هم ببینی:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;img alt="15137679.jpg" src="http://farnaaz.org/15137679.jpg" width="99" height="180" /&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چندی پیش مدیر مدرسه ای در شمال تایلند دست به کار ساختن توالتی تازه با این علامت برای شاگردان ترانس سکسچوال مدرسه شد. مدیر مدرسه گفته بود که این شاگردان در توالت های پسرانه مورد تمسخر قرار می گیرند و در توالت های دخترانه نیز ناراحتند. او می گوید همه شاگردان در مدرسه باید احساس راحتی و آرامش کنند و بدانند امکانات بنا به شرایط آنها برایشان فراهم است. این مدرسه، اولین مدرسه ای است که توالت های مخصوص ترانس سکسچوال ها ساخته است و خیلی زود چند مدرسه دیگر هم به تبع از این اقدام، توالت هایی با این علامت صورتی و آبی را ساخته اند. صورتی رنگی که کلیشه جنسیت زن و آبی رنگی که کلیشه جنسیت مرد است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سه بار به تایلند سفر کرده ام؛ حس کرده ام که ترانس سکسچوال ها در این کشور آزادی نسبی بیشتری دارند و افکار عمومی تایلند نیز  مثل خیلی کشورهای دیگر با حس انزجار و دوری با ترانس سکسچوال ها برخورد نمی کند. در این سه سفر حس کرده ام که ترانس سکسچوال ها در این کشور با فیزیک بدنی خود راحت تر هستند و کمتر مجبور به سرکوب آن می شوند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این روزها در تایلند کمپینی برای احقاق امکانات برای ترانس سکسچوال ها - حقوقی مثل همین توالت های مخصوص- فعال است. کریستال، یکی از فعالان  اصلی این کمپین که خود ترانس سکسچوال است &lt;a href="http://www.radionetherlands.nl/thestatewerein/otherstates/tswi-080912-transgender-toilets"&gt;می گوید&lt;/a&gt;: "جامعه تایلند ترانس سکسچوالی را که صورت زنانه زیبایی داشته باشد، خیلی راحت تر می پذیرد. در واقع یک تبعیض مضاعفی نسبت به ترانس سکسچوال هایی که زیبا نیستند وجود دارد. و ما سعی می کنیم سطح اگاهی جامعه را ارتقا دهیم و به مردم بیاموزیم که لزومی ندارد ترانس سکسچوال زیبا باشد. او هم کسی است مثل دیگر افراد جامعه، می تواند وکیل باشد یا دکتر یا حسابدار."&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خود کریستال می گفت خود وی یک بار وقتی می خواسته وارد بار یک هتل زنجیره ای معروف شود، نگهبان وقتی کارت شناسایی او را دیده است از ورود او ممانعت کرده است. او این موضوع را سریع به رسانه ها کشانده است. کریستال که تاکید می کند وضعیت ترانس سکسچوال ها در تایلند بهتر از کشورهای دیگر است، می گوید اولین باری بوده است که با او اینگونه رفتار می شد و از ورودش به جایی به خاطر ترانس بودن ممانعت به عمل می آمد. او  حالا درخواست کرده است که کنفرانس مطبوعاتی برپا شود و از او عذرخواهی شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خیابان کریم خان تهران یکی از مناطقی است که ترانس سکسچوال های زیادی در آنجا رفت و آمد می کنند. چندبار آخرهای شب وقتی از آنجا رد می شدم، رفتارهای بسیار زشتی از سوی مردم نسبت به آنها دیده ام... بازگو کردنش باشد برای وقتی دیگر.&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~4/417560839" height="1" width="1"/&gt;</description>
            <link>http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~3/417560839/004049.html</link>
            <guid isPermaLink="false">http://farnaaz.org/archives/004049.html</guid>
            
            
            <pubDate>۴ شنبه, 17 مهرماه 1387 16:43:40 +0330</pubDate>
        <feedburner:origLink>http://farnaaz.org/archives/004049.html</feedburner:origLink></item>
                <item>
            <title>چت با داداشمون!</title>
            <description>&lt;p&gt;یک لیست کتاب هایی که می خواهم را به برادره دادم. یادم هم آمد که کتاب فروشی نیک در میدان انقلاب تحویل در محل کتاب داشت. شماره کتاب فروشی را هم بهش دادم. برادره اومده تو چت:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;برادره: کتاب هایت را برایت گرفتم :دی&lt;br /&gt;
من: آییییی عشق منی تو. دستت درد نکنه.&lt;br /&gt;
برادره: عاشقتم عاشقونه. چهارتاشو این دلیوری کتاب نداشت. می روم فردا از شهرکتاب خودم واست می گیرم. غصه ات نباشه.&lt;br /&gt;
من: ای جیگرتو. مرسییییی. حال کردی دلیوری کتاب رو؟&lt;br /&gt;
برادره: آره بابا! دفعه قبل رسمن با این رفیقم پاره شدیم! پنجاه دقیقه از اینور انقلاب اونور انقلاب دنبال کتاب های خانم! &lt;br /&gt;
من: خب راحت شدی این بار. دلیوری کتاب را عشق است.&lt;br /&gt;
برادره: کاش دلیوری داف هم بیاد! خیلی خوب میشه! دیگه انقده جردن و فرشته را بالا و پایین نریم! کارت بنزین نموند واسمون والا! &lt;br /&gt;
من: !!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پ.ن: بعله! مثال نقض گل درشتی هستیم که یک پدر و مادر و یک محیط خانوادگی و یک شیوه تربیتی لزومن نتیجه یکسان نمی دهد :-))&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~4/417560840" height="1" width="1"/&gt;</description>
            <link>http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~3/417560840/004042.html</link>
            <guid isPermaLink="false">http://farnaaz.org/archives/004042.html</guid>
            
            
            <pubDate>۳ شنبه, 09 مهرماه 1387 00:17:28 +0330</pubDate>
        <feedburner:origLink>http://farnaaz.org/archives/004042.html</feedburner:origLink></item>
                <item>
            <title>یک برش از روز...</title>
            <description>&lt;p&gt;مجری برنامه سرش زودتر از تنش از لای در داخل اتاق سرک می کشد و یک "گود مورنینگ" غرا می گوید. می پرسد "گود مورنینگ" به فارسی چی می شود. می گویم "صبح بخیر." چندبار تکرارش می کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می گویم "خ" را خوب تلفظ می کند. او هلندی نیست؛ در هرجمله به زبان هلندی لااقل دو سه تا "خ" می شنوی. می گویم خب آقای آمریکایی! چطور یاد گرفتی انقدر خوب "خ" را تلفظ کنی؟ قاه قاه می خندد و جواب می دهد که یهودی است و زبان عبری هم تا دلت بخواهد "خ" دارد. سوت زنان می رود سمت اتاقش...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرش باز زودتر از تنش سرک می کشد داخل اتاق..."والله والله یعنی چی فرناز؟کی استفاده می شود؟"... می گویم یک عبارت عربی است، دوست سوریه ای و دوست اردنی ام وقتی می خواهند روی حرفی که می زنند تاکید هم کنند می گویند "والله والله" یا وقتی که چیز عجیبی تعریف می کنند و من تعجب می کنم، برای اینکه رو درستی حرفشان تاکید کنند می گویند "والله والله"..... همممم هممم کنان می رود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نزدیک در اتاقش هستم که در را باز می کند و باز کله زودتر از تنه می پرد بیرون و می پرسد "Its Nice To Meet You'' به فارسی چی می شود؟ می گویم " از آشناییتون خوشوقتم."...چشم هایش چهارتا می شود :"Moses! Its difficult! I will never remember it. Forget it!''  ...فکر می کنم "Jesus'' زیاد شنیده ام، اما اولین بار است ''Moses''می شنوم...راستی مسلمان ها چرا وقت حیرت نمی گویند ''Mohammad''؟!&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~4/402005313" height="1" width="1"/&gt;</description>
            <link>http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~3/402005313/004033.html</link>
            <guid isPermaLink="false">http://farnaaz.org/archives/004033.html</guid>
            
            
            <pubDate>۴ شنبه, 03 مهرماه 1387 12:34:38 +0330</pubDate>
        <feedburner:origLink>http://farnaaz.org/archives/004033.html</feedburner:origLink></item>
                <item>
            <title>مساله ساده "غرزدن"</title>
            <description>&lt;p&gt;خیلی سال طول کشید تا فهمیدم که غر زدن برای مادرم، مفهوم و کارکرد دیگری دارد. غر که می زند یعنی نگرانتم، گاه گاهی معنایش می شود مهربانی بی حدوحصر، و بعضی وقت ها اصلن خود ابراز علاقه. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;غرهایش نشانه دارد و قلق. حالا دیگر می دانم وقتی با ته رنگ غمی در صدایش غر می زند، همان وقت هایی که صدایش آرام تر از همیشه است یعنی ابراز علاقه و مهربانی... وقتی چاقویش محکم می نشیند رو سر گوجه فرنگی های تروتازه یا یک فلفل درشت سبز رنگ، همان وقت هایی که اخم هایش هم می رود، غرهایش یعنی دلشوره و دل نگرانی مادرانه ...که چقدر زیاد دارد و چقدر دست و پا می زند که قایمش کند... جایی میان فرود چاقوی تیز روی سر گوجه فرنگی ها و فلفل های سبز یا اخم هایی که به صورتش نمی آید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;داری می روی بیرون، دستت می رود سمت مانتو، هنوز دستت نرسیده مانتو را از دستت می قاپید و غر می زد که همه ما شلخته هستیم و همه خانه از دست ما شنتره و پنتره! ...ما که می گوید یعنی من و برادر و بابا. خیلی سال طول کشید تا فهمیدم مانتو را قاپ زدن  و اینکه همه ما شلخته ایم، یعنی دلش هوس کرده است لباس هایمان را جمع جور و اتو کند... مثل روزهایی که هرروز برای ما کیک می پخت و ساندویچ فردای مدرسه را آماده می کرد و سر میز صبحانه لقمه های نان و پنیر و کره و لیوان شیر به ما چشمک می زد. همین سه ماه پیش پشت گوشی تلفن برای اولین بار در عمر من چیزی را اعتراف کرد...که روزی که ما آنقدر بزرگ شدیم که دیگر به ساندویچ برای فردای مدرسه و کیک سیب و هویج و شال گردن را دور گردن ما انداختن او احتیاج نداشتیم، رفته است  پارک و رو صندلی پرتی نشسته و نیم ساعتی هق هق کرده است. مادر من میانه ای با گریه و اشک ندارد...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;غرهای این روزهایش معنای دیگری هم دارد. وقتی پشت تلفن با صدای آرام غر می زند که سه بار زنگ زده است و پیدایم نکرده...سوال هایش که هفته ای چندبار خانه جارو می کنم، که حتا اگر بگویم هفته ای هشتصد و سی و چهاربار باز صدای شیرینش در گوشی می پیچد که اوهههههه کمه! شما همتون شلخته اید! ...غرهای این روزها یعنی بدجوری دلتنگ است. حالا دیگر آنقدر خوب می شناسمش که می دانم رابطه او با غر زدن، شبیه رابطه من است یا خنده، یا رابطه دیگرانی با اشک، و دیگرانی با هیجان و بالا و پایین پریدن. که مساله ساده "غرزدن" هزار و یک پیچ و خم برای او دارد. و افسوس...افسوس سال هایی که این حقیقت ساده سرشت او را نمی دانستم، نمی دیدیم و نمی فهمیدم و همه هیاهوها و دادوبیدادهای مادر و دختر! &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دلم که برایش تنگ می شود، گوشی را برمی دارم تا نیم ساعتی برای من جورواجور غر بزند؛ غر که می زند بیشتر خودش است تا وقتی در پیچ و خم رفتارهای همه پسند اجتماعی گیر می کند. غر که می زند من دلم برایش غنج می رود... دلم برایش تنگ شده است.&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~4/402005314" height="1" width="1"/&gt;</description>
            <link>http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~3/402005314/004026.html</link>
            <guid isPermaLink="false">http://farnaaz.org/archives/004026.html</guid>
            
            
            <pubDate>۲ شنبه, 25 شهریورماه 1387 22:26:41 +0330</pubDate>
        <feedburner:origLink>http://farnaaz.org/archives/004026.html</feedburner:origLink></item>
                <item>
            <title>خدایا همه بیماران را شفا ده!!</title>
            <description>&lt;p&gt;روانی های علاف دوباره گویا آمدند مرخصی چیزی، افتادند به مردم آزاری. یکیشان هم در اورکات پروفایل جعلی با نام و عکس من ساخته است و آدم اد می کند!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ممنون می شوم این پروفایل جعلی به آدرس زیر را اد نکنید و اگر هم کرده اید به عنوان مزاحم  بیمار گزارش کنید تا این پروفایل جعلی بسته شود:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;http://www.orkut.com/Profile.aspx?uid=9501052457668591301&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~4/402005315" height="1" width="1"/&gt;</description>
            <link>http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~3/402005315/004025.html</link>
            <guid isPermaLink="false">http://farnaaz.org/archives/004025.html</guid>
            
            
            <pubDate>شنبه, 23 شهریورماه 1387 00:09:12 +0330</pubDate>
        <feedburner:origLink>http://farnaaz.org/archives/004025.html</feedburner:origLink></item>
                <item>
            <title>وقتی دیگری دوست ندارد...</title>
            <description>&lt;p&gt;برگشته است؛ وسط هزار کار و مشغله شغلی میان خاورمیانه چند روزی هم رفت ایران. می گفت بروم این کشور تو را ببینم که آنقدر دوستش داری هنوز. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دست هایش کیف بزرگش را زیر و رو می کنند، سرش پایین است و یک طره موهای بلوند تیره اش که تارموهای خاکستری هر روز بیشتر این سو و آن سویش پیدا می شوند ریخته است روی صورتش. با قاشق کوچک سفید، سیاهی قهوه داخل فنجان سفید را آرام هم می زنم؛ می گوید هیچ کجای دنیا این همه پلیس رنگ و وارنگ در خیابان ها ندیده بود. نیشخند تلخی می زند و همین طور که دست هایش کیف را زیر و رو می کند باز می گوید:" و وقتی من که به جرات هشتاد درصد کشورهای دنیا را دیده ام می گویم هیج کجا این اندازه پلیس وسط خیابان نیست، یعنی واقعن از این نظر تک هستید!" و می خندد باز...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یک پا را می گذارم روی میز ژاپنی شکل کوتاه وسط هال؛ زل می زنم به ناخن  های پا... صدایش قاطی شرشر آب می آید... بلند بلند...می گوید در فرودگاه امام خمینی ماموری که باید پاسپورت را مهر می کرد پرسیده است هلندی هستی؟ وقتی گفته است بله، مرد نیشخند مسخره ای زده است و گفته خدا هدایتتان کند؛ هرچند که جهنمی هستید!! سرش را از  لای در حمام بیرون می آورد، چشم هایش چهارطاق باز... می گوید:" ایرانی ها مردمان مهمان نوازی هستند. اینطوری اون وقت؟!" باز هم می خندد...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ساکتم؛ کمی غم...کمی بهت...کمی بیشتر شرمندگی و یک حرص پنهان خزنده سرد... چهار دعوا و بزن بزن در خیابان ها در عرض چهار روز... دانه های انگور را بیخودی فشار می دهم، قطره های آب انگور می چکد روی پیراهن سبزم... دارد از مهمانی در خانه پدر و مادر همکار ایرانی می گوید که دعوتش کرده اند و زن هایی که هی دولا و راست شده اند، هی پخته اند، چیده اند، جمع کرده اند، شسته اند و مردهایی که از اول تا آخر لم داده اند و خورده اند و ریخته اند و پاشیده اند... و از خودش که خجالت کشیده، معذب بوده و احساس مزخرف مردسالار عوضی بودن را چشیده است. و وقتی هم بلند شده است که کمک کند، چهار نفر بلند شده و او را نشانده اند که مرد که از این کارها نمی کند!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بالاخره جمله آخرش فرود می آید؛ وسط سرکه و روغن زیتون اضافه کردن به ظرف بزرگ سالاد... "تو تنها چیزی هستی که من درباره آن کشور دوست دارم، از کشورت خوشم نیامد.دوست ندارم باز به کشورت سفر کنم. خوشحالم که تو هم اینجایی.".... &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بغ کرده ام، منطق که سرشان نمی شود این حس ها. حالا هرچقدر هم عقل زور بزند که نظر شخصی او محترم است، کی گفته همه باید کشورت را دوست داشته باشند، مگر غیر این است که همه آنچه دیده حقیقت است و خود تو از همه بیشتر از ذره ذره اش شاکی و خشمگین، مگر بد است صداقت دارد و الکی تظاهر به چیزی و حسی نمی کند که ندارد. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حالا هرچقدر هم این عقل بیچاره زور بزند بی فایده است. بغ کرده ای و دل لامصب می خواهد که او هم دوست داشته باشد آنجا را... و درک کند چرا تو آن تکه را دوست داری ...بی فایده است. بغ کرده ای...کاری نمی شود کرد. &lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~4/402005316" height="1" width="1"/&gt;</description>
            <link>http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~3/402005316/004016.html</link>
            <guid isPermaLink="false">http://farnaaz.org/archives/004016.html</guid>
            
            
            <pubDate>۵ شنبه, 21 شهریورماه 1387 22:27:03 +0330</pubDate>
        <feedburner:origLink>http://farnaaz.org/archives/004016.html</feedburner:origLink></item>
                <item>
            <title>آیا فاصله بسیار است میان "من" و "من"؟</title>
            <description>&lt;p&gt;اخیرن یکی از وبلاگ نویس ها* که از ایران برای سفر تفریحی به هلند آمده بود را دیدم. قراری گذاشتیم و در کافه ای قهوه ای نوشیدیم و گپی زدیم. پیش از این همدیگر را ندیده بودیم، عقاید بسیار متفاوتی داریم و نوع وبلاگ هایمان هم بسیار متفاوت است. همه تماس ما بیش از این دیدار چندباری کامنت گذاشتم در وبلاگ هم، آن هم همه انتقادی و در نقد نوشته دیگری بوده است. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آخر دیدارمان گفت که چقدر با تصورات او و تصویری که از وبلاگم متصور می شود فرق دارم. بار اولی نیست که این اظهار نظر را از خواننده های وبلاگم که در دنیای حقیقی من را دیده اند می شنوم. در همه سال های گذشته این نظر را بارها و بارها شنیده ام. اکثرن معتقدند خود واقعی من بسیار مهربان و شاد و آسان گیرتر از وبلاگم است. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;امروز در قطار که نشسته بودم فکر می کردم چه ابعادی از "من" تا به حال در این وبلاگ جلوه داشته است؟ چند درصد من؟ به نتیجه مشخصی نرسیدم. فکر کردم از شما و به خصوص آن دسته از خوانندگانی که من را در دنیای حقیقی هم دیده اند بپرسم "من" وبلاگ نویس با "من" دنیای حقیقی  چقدر متفاوت است؟ در چه زمینه ها و ابعاد و مواردی؟ با کدام یک بیشتر ارتباط گرفته اید و کدام را ترجیح می دهید؟ راستی! اگر ابتدا من دنیای حقیقی را شناخته و بعد وبلاگم را خوانده اید چطور؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;* مطمئن نیستم مایل باشند اسمشان را بگویم.&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~4/402005317" height="1" width="1"/&gt;</description>
            <link>http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~3/402005317/004009.html</link>
            <guid isPermaLink="false">http://farnaaz.org/archives/004009.html</guid>
            
            
            <pubDate>۱ شنبه, 17 شهریورماه 1387 21:23:27 +0330</pubDate>
        <feedburner:origLink>http://farnaaz.org/archives/004009.html</feedburner:origLink></item>
                <item>
            <title>پزهای دوزاری</title>
            <description>&lt;p&gt;یکی از پزهای دوزاری مردم در ایران این بود که" وایییییی خدا را شکر! ما که تا حالا پامون به کلانتری و دادگاه و اینجور جاها باز نشده اصلن!" این جمله معمولن از سوی خانم ها با قر گردن همراه بود، از طرف آقایون هم با اخم و صدای مثلن بم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جواب من به این مزخرف بالا همیشه یک عبارت بود:" در حکومت سرکوب گر دیکتاتوری هیچ افتخاری نیست که پاتون به کلانتری و دادگاه باز نشده. معنای این پاتون باز نشدن یک چیز است. شما به سرکوب تن داده اید و شخصیتی پذیرا در برابر زور دارید. هرچی هم تو سرتان می زنند، سرتان را خم تر می کنید که راحت تر بزنند. حالا این کجاش اسباب افتخاره؟!"&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این روزها با این بند و بساط گشت ارشاد و مانع خروج زن بدحجاب شدن و وزرا و غیره دیگه فکر کنم کسی نمانده پایش به کلانتری و وزرا و این چیزها باز نشده باشد.  حالا ببینم کماکان کسی پز بالا را می دهد یا نه؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پ.ن: آن فامیل عزیز ما را بگو که زن و شوهر سردمدار این پز بودند و بنا بر اخبار واصله از مامان خانم جان، دخترشان را تا حالا سه بار گشت ارشاد گرفته!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پ.ن.ن: بدیهی است مخاطبان عبارت رایج بنده عزیزان قاچاقچی و قاتل و موادفروش نبوده اند!&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~4/402005318" height="1" width="1"/&gt;</description>
            <link>http://feeds.feedburner.com/~r/amshaspandan/~3/402005318/004003.html</link>
            <guid isPermaLink="false">http://farnaaz.org/archives/004003.html</guid>
            
            
            <pubDate>۵ شنبه, 14 شهریورماه 1387 11:50:01 +0330</pubDate>
        <feedburner:origLink>http://farnaaz.org/archives/004003.html</feedburner:origLink></item>
        
    </channel>
</rss>
